انسداد سیاسی در ایران (۴)

سیاست در ایران به مرحله قفل شدن رسیده است.
این گزاره‌ای است که در چند پست به آن می‌پردازم.

حسن روحانی را چه می‌شود؟ چرا چنین می‌کند؟ آیا هرچه گفته را فراموش کرده یا از ابتدا دروغ گفته؟
درباره نوع انتخاب‌های روحانی برای کابینه‌اش، می‌توان ۴ فرض داشت:
۱- روحانی وعده‌های خود را فراموش نکرده و به همه آنها پایبند است اما باید محدودیت‌های او را درک کرد. بخش‌های غیر انتخابی حکومتی و لایه‌های سنتی جامعه- که اتفاقا قدرت زیادی دارند- به او فشار می‌آروند و روحانی هم نمی‌خواهد کشور را اسیر تلاطم کند. آن هم در این اوضاع آشفته منطقه.
۲- روحانی از ابتدا هم تصمیمی بر عملی کردن این وعده‌ها نداشته و حالا که خیالش از رای مردم راحت شده، به راست چرخیده است.
۳- روحانی واقعا نمی‌خواسته دروغ بگوید اما مقاومت‌ها در برابرش زیاد است و او هم ترجیح می‌دهد ۴ سال آینده را به آرامی بگذراند و در ادامه صندلی ثابتی در مجمع تشخیص مصلحت نظام داشته باشد به جای آنکه به سرنوشت هاشمی و خاتمی دچار شود.
۴- روحانی خود را برای رهبر شدن آماده می‌کند.(این نگاه که من هم با آن موافق هستم، را بیشتر شرح می‌دهم.)
روحانی در سال‌های گذشته توانسته بخش بزرگی از اصلاح‌طلبان را با خود همگام کند. رای مردم را تا حدودی به دست آورده و حالا می‌خواهد با بخش‌های دیگر حاکمیت معامله کند. او به سمت لاریجانی‌ها و ناطق‌نوری رفته، با سپاه همگام شده و حرف‌هایی می‌زند که دل اصولگراها را به دست آورد. وزیر زن معرفی نمی‌کند تا مراجع را نرنجاند و ۲۰ گزینه وزارت علوم را کنار می‌گذارد تا نشان دهد دغدغه‌های راست سنتی را نادیده نمی‌گیرد.
سال‌ها پیش وقتی آیت‌الله منتظری با انتقادهای تند از آیت‌الله خمینی، رهبری آینده را از دست داد، به او انتقاد می‌شد که مدتی صبر می‌کردی تا خودت رهبر شوی و آن‌وقت هر نوع اصلاح که خواستی را انجام می‌دادی. به نظر می‌رسد روحانی این نگاه را قبول کرده است و ترجیح می‌دهد سکوت کند تا دل خبرگان را به دست آورد. (این نگاه حتی در میان فعالان خارج از ساختار قدرت نیز مدافعانی دارد. به عنوان نمونه اینجا را ببینید.)
روحانی می‌خواهد رهبر آینده باشد و در این راه گرچه رقبای سرسخت و مهمی دارد اما امتیازهایی هم دارد که آنها ندارند.

انسداد سیاسی در ایران (۳)

سیاست در ایران به مرحله قفل شدن رسیده است.
این گزاره‌ای است که در چند پست به آن می‌پردازم.

در سال‌های اخیر- و پس از آنکه محمود احمدی‌نژاد ۸ سال ریاست دولت را برعهده داشت- پیش از هر انتخابات، فضایی احساسی در کشور ایجاد می‌شود که رای‌دهندگان را به شدت تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. در این فضا این‌طور القا می‌شود که اگر به گزینه الف رای ندهید، گزینه ب دوباره انتخاب می‌شود و وضع موجود ادامه می‌یابد. (یا حتی بدتر می‌شود)
همیشه فرد یا افرادی هستند که در پیشینه خود نقاط تاریکی دارند که با استفاده از آنها خیل رای‌دهندگان را برای شرکت و رای دادن به گزینه مورد نظر، تشویق کرد. آدم‌هایی مانند رسایی، کوچک‌زاده، حسینیان، جلیلی، رئیسی، قالیباف، چمران و… هر بار وجود دارند که اگر ما نرویم و در انتخابات شرکت کنیم، آنها رای می‌آورند.
در چنین وضعیتی همه گلایه‌ها، مطالبات و خواسته‌ها کنار گذاشته می‌شوند و در فضایی احساسی حتی عقل هم تعطیل می‌شود و می‌رویم رای می‌دهیم به گزینه‌ای که شاید حتی اسمش را هم درست نمی‌دانیم، چه رسد به پیشینه و تفکراتش. این‌طور می‌شود که در روزهای بعد از انتخابات، هرچه می‌گوییم، فرد یا افراد انتخاب شده می‌گویند اینها جزو تعهدات و وعده‌هایشان نبوده. یا حتی اصلا یادشان می‌رود در کدام لیست بوده‌اند و خیلی راحت به اردوگاه رقیب می‌پیوندند.
ما در مقابل این لیست‌ها و افراد که نه می‌شناسیم و نه مطمئنیم خیلی بهتر از دیگران هستند، باید چه کنیم؟ در بخش اول این سری از نوشته‌ها درباره بن‌بستی که در آن گرفتار آمده‌ایم، نوشته‌ام. برای فرار از آن باید راهی یافت.

انسداد سیاسی در ایران (۲)

سیاست در ایران به مرحله قفل شدن رسیده است.
این گزاره‌ای است که در پست قبلی، این پست و چند پست بعدی به آن می‌پردازم.

تا پیش از دولت یادزهم (و به خصوص دوازدهم)، مجلس دهم و شورای شهر پنجم، تصور عده‌ای زیادی از ما بر این بود که بخشی از فعلان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هستند که می‌خواهند روند امور را بهبود دهند و اصلاح کنند و در مقابل این‌ها، کسانی هستند که اجازه چنین کاری را نمی‌دهند. این تصور در زمان دو دولت خاتمی، مجلس ششم و حتی دوران احمدی‌نژاد و مجلس هفتم، هشتم و نهم وجود داشت.
با روی کار آمدن روحانی و انتخابات‌های پس از آن، این تصور کم‌کم از بین رفت و جای خود را به سرخوردگی و یاس داد. دولت‌مردان، وکلای مجلس و اعضای شورای شهر (و شهردار تهران) به گونه‌ای عمل کردند (می‌کنند) که به نظر می‌رسد اراده‌ای برای حل مشکلات و معضلات ندارند. این در حالی است که صدای جامعه مدنی اکنون بسیار رساتر از هر زمان دیگری به گوش منتخبین می‌رسد؛ اما در مقابل کسی خود را موظف به شنیدن این صدا نمی‌بیند.
روحانی از نتوانستن و اجازه نداشتن سخن می‌گوید. نمایندگان مجلس از مصلحت حرف می‌زنند و اعضای شورای شهر، خود را مسلوب‌الاختیار می‌خوانند. کار رسیده است به توییت کردن و به اصطلاح توییتری‌ها «هوایی زدن». نماینده مجلس به جای آنکه به تحقیق و تفحص از شهرداری رای مثبت دهد یا وزیر مخالف آزادی بیان را به دولت راه ندهد، توییت انتقادی می‌کند یا حتی بدتر، منتقدان را «بی‌وجدان» می‌خواند. برخی از اعضای شورای شهر هم چنین راهی را در پیش گرفته‌اند و برخی دیگر نیز سکوت تاییدآمیز دارند. روحانی هر روز تکرار می‌کند وعده‌های خود را فراموش نکرده اما در همان لحظه در جهت عکس حرکت می‌کند.
اکنون جامعه مدنی به این نتیجه رسیده است (دارد می‌رسد) که انگار هیچ‌کس به دنبال اصلاحات نیست و اصلاحات تنها یک شعار زیباست برای رسیدن به قدرت. البته در این میان نگاه دیگری هم وجود دارد که معتقد است بخش اعظم کسانی که با تابلوی اصلاح‌طلبی یا با حمایت اصلاح‌طلبان به قدرت رسیده‌اند، می‌خواهند به وعده‌ها و شعارهای خود عمل کنند، اما همچنان هسته سخت قدرت این اجازه را به آنان نمی‌دهد.
آیا چنین است؟ مثلا چه کسی به نمایندگان مجلس دهم اجازه نداد از شهرداری تحقیق و تفحص کنند یا چه کسی آنها را مجبور کرد به وزاریی رای اعتماد بدهند که سابقه خوبی ندارند؟ چه کسی شهردار تهران را مجبور کرده است که معاونان و مشاوران خود را از میان مخالفان اصلاحات انتخاب کند؟
حداقل من به چنین موضوعی اعتقاد ندارم. به نظر من امروز اصلاحات شعار خوبی است برای رسیدن به قدرت که متاسفانه فرصت‌طلبان از آن به خوبی استفاده می‌کنند.

انسداد سیاسی در ایران (۱)

سیاست در ایران به مرحله قفل شدن رسیده است.
این گزاره‌ای است که در این پست و چند پست بعدی به آن می‌پردازم.
پیش از انتخابات ریاست جمهوری دوره دوازدهم، فاطمه صادقی موضوع رای مشروط را مطرح کرد. برای جلوگیری از طولانی شدن پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن ادامه این نوشته، ابتدا گزارشی از سخنان صادقی را اینجا بخوانید.
چرا الان درباره این سخنان نظر می‌دهم؟ چون انتخابات تمام شده و وزرا معرفی شده‌اند و اتفاقا علی رغم مخالفت‌های زیاد جامعه مدنی با برخی از آنها، مجلس به این افراد رای اعتماد داد. از سوی دیگر شورای شهر تهران محمدعلی نجفی را به عنوان شهردار تهران برگزید که می‌توان گفت گزینه‌ای بین‌الطرفین بود و در ادامه نجفی نیز با انتصاب‌های خود، طرفداران اصلاحات را ناامید کرد. اکنون به نظر می‌رسد زمان مناسبی برای بررسی پیشنهاد صادقی است.
آیا می‌‌توانستیم/می‌توانیم رای مشروط بدهیم؟

نظر صادقی تنها در مقام نظر جالب است اما زمانی که به عمل می‌رسد، پایش لنگ است.
پیش از دعوت به رای مشروط دادن باید به دو پرسش پاسخ داد:
فرض کنید ما از کاندیدای مورد نظر خود می‌خواهیم قول دهد که به گزاره‌های الف و ب و ج عمل می‌کنند.
پرسش اول: اگر کاندیدای مورد نظر، صراحتا اعلام کرد به این گزاره‌ها عمل نمی‌کند یا قولی نمی‌دهد، آن‌وقت راهکار ما چیست؟ سه راه متصور است:
۱- رای نمی‌دهیم: این راه را قبلا امتحان کرده‌ایم و به جایی ختم نشده. خانم صادقی نیز آن را «نه ضعیف» تعبیر کرده است.
۲- به رقیب رای می‌دهیم: رقیب کلا به چنین گزاره‌هایی معتقد نیست و آن را خلاف اعتقادات خود می‌داند. خانم صادقی این کار را غیر معقول خوانده است.
۳- به همان کلاندیدای مورد نظر رای می‌دهیم: خود را برای همیشه خلع سلاح کرده‌ایم. او گفته است به نظرات ما عمل نمی‌کند اما ما باز هم از او حمایت کرده‌ایم.
پرسش دوم: اگر کاندیدا اعلام کرد به این گزاره‌ها عمل می‌کند اما بعد از انتخاب شدن چنین نکرد، چه باید کرد؟ (موضوعی که اکنون پیش آمده و روحانی، نمایندگان مجلس، اعضای شورای شهر و شهردار تهران به وعده‌های خود عمل نمی‌کنند.)
به نظر نمی‌رسد پاسخ دقیقی به این پرسش‌ها داده شده باشد. (حداقل من ندیده‌ام)
بدین ترتیب آیا راهی جز رای دادن غیر مشروط به گزینه‌ای که فکر می‌کنیم اندکی از دیگران بهتر است (یا کمتر بد است) وجود دارد؟ که در این صورت نیز وضعیت موجود ادامه می‌یابد. اینجاست که معتقدم در شرایط انسداد سیاسی هستیم و عملا راهی به پیش رو وجود ندارد.

چرا فمینیست نیستم؟

ابتدا چند نکته را یادآوری می‌کنم که در ادامه مجبور نباشم مدام تکرار کنم.
الف- این‌که در ایران و بسیاری از نقاط دنیا حقوق زنان به واسطه زن بودن‌شان نادیده گرفته می‌شود، کاملا واضح است.
ب- همان‌طور که منتقدان حکومت فعلی ایران تاکید دارند از “جمهوری اسلامی” واقعا موجود باید سخن گفت و نه آن آرمان‌شهری که در ذهن انقلابیون سال 57 وجود داشت، می‌خواهم درباره “فمینیسم” واقعا موجود حرف بزنم.
ج- فمینیست‌هایی که عقده مرد بودن دارند یا آنها که خشونت را چاشنی هر بحث و عملی می‌کنند را نادیده می‌گیرم.
د- فمینیسم یک ایده‌ئولوژی است مانند سایر ایدئولوژی‌های دنیا. اگر فمینیسم را در صف ایده‌ئولوژه‌ها نمی‌بینیم یا پذیرش این نکته برایمان اندکی سخت است، شاید به این دلیل باشد که فمینیست‌ها تاکنون قدرت سیاسی نداشته‌اند و حکومتی تاسیس نکرده‌اند.
و اما چرا فمینیست نیستم؟
1- این همه تاکید بر زن بودن را درک نمی‌کنم. به نظرم مرد یا زن بودن هیچ ویژگی خاصی محسوب نمی‌شود. چرا باید مدام بر جنیست‌مان تاکید کنیم؟
2- برجسته کردن عده خاصی از زنان به عنوان کارآفرین، مخترع، مبتکر، قدرتمند و… در حقیقت به آن معنا است که پیشاپیش پذیرفته‌ایم زنان نقص‌های خاصی نسبت به مردان دارند و با وجود چنین نقص‌هایی یکی از آن‌ها توانسته است دستاوردهای بزرگی در زندگی داشته باشد و در حقیقت مانند مردها شود. این خود کاملا ضد زن است. چنین بحثی مانند اخباری است که گاهی منتشر می‌شود که فلان آدم با وجود معلولیت جسمی توانسته است فلان فاصله را در دریا شنا کند.
3- فمینیسم- واقعا موجود- در نهایت به ضدیت با مردها ختم می‌شود. چه دلیلی دارد این‌طور جامعه را دو قطبی کنیم؟ یعنی حالا که عده‌ای ضد زن هستند، حتما باید عده‌ای هم ضد مرد باشند؟ آیا اگر عده‌ای از افراد جامعه وبا داشتند، حتما باید عده‌ای دیگر، حصبه داشته باشند؟ آیا نمی‌شود انسان‌های سالم تربیت کرد؟
4- تا چند دهه پیش، مغالطه‌ای در عالم سیاست وجود داشت که به عمد از سوی چپ‌ها تبلیغ می‌شد. بر اساس نظر چپ‌ها، هر نوع عدالت‌خواهی مساوی بود با سوسیالیزم و هرکس می‌گفت سوسیالیست نیست، محکوم می‌شد به انواع و اقسام صفت‌های ناپسند سیاسی- اجتماعی. چنین مغالطه‌ای هنوز هم از سوی لیبرال‌ها در جریان است و هرکس بگوید من لیبرال نیستم، محکوم می‌شود به فاشیست بودن. اما آیا واقعا چنین است؟ انتهای حکومت سوسیالیستی را در شوروی و کشورهای اروپای شرقی همه دیدند. دستاوردهای لیبرالیسم را هم می‌بینیم. آیا نمی‌توان به عدالت معقد بود و سوسیالیست نبود؟ اشتباه بودن چنین مغالطه‌ای در دنیای سیاست اکنون برای همه آشکار شده است.
فمینیسم هم یک ایده‌ئولوژی است. ایده‌ئولوژی‌ها تنها قسمتی از یک اندیشه را می‌گیرند و بقیه‌اش را رها می‌کنند. می‌توان طرفدار تساوی حقوق همه انسان‌ها بود؛ اما لزوما فمینیست نبود.
5- ایدئولوژی‌ها برای ادامه حیات، لزوما نیاز به دشمن دارند. این نیاز مبرم، اگر از سوی عده‌ای در دنیا واقعی تامین شد که مشکلی نیست؛ اما اگر زمانی رسید که دشمن بیرونی وجود نداشت، ایدئولوژی‌ها به سمت ساخت دشمن فرضی می‌روند و آنقدر این کار را ادامه می‌دهند که دچار توهم می‌شوند. برخی از سخنانی که این روزها از سوی فمینیست‌ها می‌شنویم را می‌توان مصداق همین دشمن‌سازی و توهم‌ها دانست.
***
به دلایلی که در بالا آمد:
من به عدالت اعتقاد دارم؛ اما سوسیالیت نیستم.
به آزادی اعتقاد دارم؛ اما لیبرال نیستم.
به تساوی حقوق همه انسان‌ها باور دارم، اما فمینیست، نیستم.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
بنشینم و صبر پیش گیرم

مثل پیرمردی که 28 مرداد و را دیده و دیگر نه حوصله سیاست را دارد و نه اعتمادی به سیاسیون، از سیاست خسته شده‌ام. این همه داستان این روزهای من است که شاید نیازی هم به بسط دادن ندارد. بسط دادنش خطرناک می‌شود. کار به جاهای باریک می‌کشد. باید سکوت کرد. وقتی کار به اینجا می‌رسد، حرفی نمی‌تواند زد. هر حرفی بزنم، خودم را نقض کرده‌ام. همه چیزی که در این سال‌ها گفته‌ام دود می‌شود و به هوا می‌رود. آدمی که در همه سال‌ها تلاش کرده تند نرود و اگر نمی‌تواند نظر درستی بدهد، حرف مفت نزند؛ حالا چیزهایی می‌گوید که سکه زمانه نیست. شاید دو سال پیش مد روز بود؛ اما حالا که دولتی دیگر بر سر کار است، گوش برای شنیدن این حرف‌ها کم شده. اعتدال شده است مد روزگار و میانه‌روی حرف همه. حالا بماند که آنچه این روزها می‌بینی بیشتر میانداری است تا میانه‌روی. شاید هم میانداری لازمه این روزها ایران است؛ اما باب طبع من نیست. به هر روی، این روزها نمی‌توان به سادگی سخن گفت. همیشه تیغ سانسور مردم از حکومت تیزتر بوده. این چند خط را هم نوشتم که خودم یادم باشد این روزها گونه فکر می‌کرده‌ام تا فردا که این هم مد روز شد، فکر نکنم مدگرا شده‌ام. حرفم این است که این دولت هم دوای درد ما نبود. اگر بپرسید که پس به نظر تو دوای درد چیست، نظری دارم که نمی‌توان گفت؛ اما همین قدر بگویم که هنوز برای به کارگیری آن درمان زود است. در انتظار می‌مانم.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
سکوت

هرچه می‌نویسم، راضی‌ام نمی‌کند برای انتشار در اینجا. پس سکوت رادیویی را هم‌چنان برقرار می‌داریم.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
چه تضمینی وجود دارد؟

این روزها در میان مردم کوچه و بازار، میان همکاران و دوستان یک نوع نگرانی می‌بینم. آن‌ها منتظرند تا کابینه دولت معرفی شود تا ببینند حسن روحانی تا چه اندازه به وعده‌های خود عمل کرده است. در همین حال یک سئوال بزرگ نیز در ذهن آن‌ها وجود دارد که اگر روحانی به وعده‌های خود عمل نکرد چه باید کرد؟

در این زمینه مهم‌ترین نکته‌ای که باید در نظر داشت، ساختار پیچیده قدرت در ایران است. رئیس جمهور تنها یکی از بازیگران سیاسی در ایران است که متاسفانه گرچه مسئولیت‌های فراوان دارد؛ اما در پشت پرده عملا توانایی‌ها و اختیارات کمی به او داده می‌شود. پس نمی‌توان به سادگی گفت روحانی- یا هر فرد دیگری که رئیس جمهور می‌شود- به وعده‌های خود از سر آگاهی و با داشتن اختیارات کامل، عمل نکرده است.

اما اگر بتوان ثابت کرد که او با وجود داشتن اختیار کافی در یک بخش یا موضوع، باز هم به آنچه در مبارزات انتخاباتی گفته بی‌توجه مانده است، آنوقت چه باید کرد؟1

راه نظارت بر عملکرد رئیس دولت معمولا باز است. شاید ناظران نتوانند آنچه می‌بینند را بر زبان بیاورند- مانند 8 سال ریاست هاشمی و تا حدودی 8 سال احمدی‌نژاد- اما به هر صورت می‌توان دید او چه می‌کند و امروزه با وجود اینترنت، بستن زبان‌ها بسیار دشوار است. در همین حال راه اعتراض به تصمیم‌ها و عملکردها نیز تا حدودی وجود دارد؛ اما حتی اگر نتوان نسبت به آنچه می‌گذرد اعتراض کرد، اتفاقی نیافتاده است. انتخابات خرداد سال 96 به زودی از راه می‌رسد و رئیس دولت باز هم به رای مردم نیاز دارد. (درحالی که می‌دانیم او رای‌های سازمان‌دهی شده را در اختیار ندارد.)

زمانی که یک فرد در انتخاباتی آزاد و سالم به قدرت می‌رسد2، باید اجازه داد مدت قانونی خود را طی کند و نشان دهد به آنچه گفته پایبند است یا خیر. اگر بود که دور بعدی به او- یا حزبش- دوباره رای می‌دهند و اگر نبود، باید طعم شکست را بچشد. این همان کاری است اگر مردم و سیاستمداران مصر انجام می‌دادند، امروز کشورشان به وضعیت کنونی دچار نشده بود.3

روحانی- یا هر فرد دیگری- باید بداند چنانچه در مدت 4 ساله خود به آنچه قول‌هایش وفادار نباشد، دور آینده‌ای برای او وجود ندارد. این مهم‌ترین تضمین در نظام‌های دمکراتیک است و اگر ما می‌خواهیم دمکراتیک شویم، باید همین راه را برویم.

پی‌نوشت

1- این تنها یک نظر است و من از هم‌اکنون قضاوت نمی‌کنم که او قصد ندارد به وعده‌هایش عمل کند.

2- انتخابات اخیر ایران با معیارهای بین المللی آزاد نبود. حتی شاید بتوان ثابت کرد چندان سالم هم نبوده است؛ اما به هر صورت به نظر می‌رسد اکثریت مردم ایران نتیجه آن را قبول دارند.

3- در این بین نمی‌توان به عملکرد بد و نگران‌کننده مرسی و اخوان المسلمین اشاره نکرد؛ اما به نظر من مخالفان هم در به وجود آمدن وضعیت کنونی بی‌تقصر نیستند.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
آیا ما از “بهار عربی”* عقب‌تر هستیم؟

حدود دو سال پیش (کمی بیشتر از دو سال) وقتی دولت‌های مصر و تونس سقوط کردند و دیکتاتورهای ناکارآمد این کشورها مجبور به ترک قدرت شدند، عده‌ای از جوانانی که در سال 88 نتوانسته بودند به هیچ کدام از خواسته‌های خود در جریان اعتراضات پس از انتخابات دست یابند، با دیده حسرت به اتفاقات این دو کشور می‌نگریستند. به شوخی و جدی این‌طرف و آن‌طرف شنیده می‌شد که آن‌ها توانستند ما نتوانستیم. حتی کار به تحقیر خود رسیده بود که ما حتی توان تغییر یک مجری تلویزیون را هم نداریم و…

این سخنان معمولا از جانب کسانی ابراز می‌شد که آشنایی بسیار کمی با کشورهای شمال آفریقا دارند و وضعیت سیاسی در این کشورها را حتی از دور نیز نظاره نمی‌کنند. وگرنه هر ناظر کم‌اطلاعی هم به سادگی می‌توانست دریابد که بیشتر کشورهای خاورمیانه از نظر سیاسی یک فاز از ایران عقب‌تر هستند. در بیشتر این کشورها آنچه به عنوان “بهار عربی” معروف شد، اولین قیام مردمی از این نوع بود که واقعا نمی‌توان نام انقلاب بر آن نهاد. باز در بیشتر این کشورها برای اولین بار فردی غیر نظامی به عنوان رئیس جمهور انتخاب یا منصوب شده است.

برای دقت بیشتر دوری از کلی‌گویی پیشنهاد می‌کنم نگاهی به تاریخچه سیاسی این کشورها داشته باشید.

تونس: تونس که “بهار عربی” از آنجا آغاز شد، در ۱۹۵۶ از فرانسه استقلال پیدا کرد و حبیب بورقیبه اولین رئیس جمهور و حاکم مطلقه این کشور بود که به‌دنبال یک دوره اعتراضات محدود و خیابانی مردم پس از ۳۱ سال استبداد و حکومت با مشت آهنین، در سال ۱۹۸۷ به دست زین‌العابدین بن علی- افسر عالی‌رتبه پلیس- سرنگون شد. بن علی نیز پس از ۲۳ سال دیکتاتوری و خودکامگی و اختناق در شرایطی مشابه، در نیمه ژانویه ۲۰۱۱ سرنگون شد و به عربستان سعودی گریخت.

لیبی: لیبی به صورت «پادشاهی لیبی» در سال ۱۹۵۱ به استقلال رسید و از سال ۱۹۶۹ تا سال ۲۰۱۱ توسط معمر قذافی که با انجام یک کودتای نظامی بر سر کار آمد، رهبری شد. با بروز جنگ داخلی در سال ۲۰۱۱ و پیروزی نسبی مخالفین قذافی، بخش اعظمی از لیبی در حال حاضر در کنترل شورای ملی انتقالی اداره می‌شود.

سوریه: (گمان نمی‌کنم کسی به وضعیت امروز این کشور حسرت ببرد.) سوریه پس از جنگ جهانی اول مستعمره فرانسه بود. استقلال و سپس تأسیس جمهوری سوریه در شانزدهم سپتامبر ۱۹۴۱ اعلام و شیخ تاج الدین حسنی رئیس جمهور شد. با این وجود استقلال سوریه تا سال ۱۹۴۴ عملا محقق نشد. در سال ۱۹۷۰ ارتشبد حافظ اسد با کودتایی قدرت را به دست گرفت و به ریاست جمهوری انتخاب شد. در این کشور بر اساس قانون رئیس جمهور باید حتما از اعضای حزب بعث باشد و پس از مرگ حافظ اسد، قدرت به پسرش بشار واگذار شد.

مصر: برای مطالعه وضعیت مصر به پست قبلی مراجعه کنید.

مشاهده می‌کنید که در هیچ‌کدام از این کشورها تا پیش از “بهار عربی” انقلابی رخ نداده و اگر تغییری در حکومت انجام شده از طریق کودتا بوده است. در حقیقت کشورهای عربی شمال آفریقا و خاورمیانه در جایی هستند که 35 سال پیش مردم ایران بودند. (بدون آنکه بخواهم این‌همانی بین این رخدادها ایجاد کنم، تنها از نظر شکلی به موضوع نگاه می‌کنم.) ایران پس از یک انقلاب فراگیر، اکنون به مرحله جدیدی رسیده و به سادگی اسیر حرکات پرهیزنه و کم‌ثمر لحظه‌ای نمی‌شود. این تجربه آسان و کم‌هزینه به دست نیامده که امروز آن را تحقیر می‌کنیم و آشوب‌ها و کشتارهای دیگر کشورها را به رخ‌اش می‌کشیم.

* من معتقد نیستم آنچه در کشورهای عربی شمال آفریقا و خاورمیانه رخ داد یا در حال رخ دادن است، “بهار عربی” یا انقلاب بوده است. برای آشنایی بیشتر با این نظر پیشنهاد می‌کنم این گفت‌وگو را بخوانید.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
رویای دمکراسی در مصر

قصد ندارم وقایع اخیر مصر را تحلیل کنم که این روزها تحلیل‌گران بسیاری این کار را انجام می‌دهند؛ اما به عنوان یک ناظر بیرونی می‌توانم وضعیت دمکراسی در این کشور عربی، آفریقایی و اسلامی را بررسی کنم.
***
دمکراسی تنها راه و مدلی برای بالا رفتن از نبردبان قدرت نیست. راه پایین آمدن از آن نیز هست. به عبارت دیگر اگر کسی از راه دمکراتیک به بام قدرت برسد؛ اما با استفاده از راه دیگری آن بالا بماند و یا مجبور به پایین آمدن شود، دمکراسی برقرار نشده است.
تاریخ مصر نشان می‌دهد این کشور تا پیش از ژوئن 1953 یا مستعمره بوده و یا به شیوه پادشاهی اداره شده است. در این سال، جنبش افسران آزاد در کودتایی ملک فاروق را سرنگون کرد و دوران جمهوری آغاز شد. هرچند این جمهوری نه با خواست عموم مردم و عمل مستقیم آنها که با دخالت ارتش به دست آمده بود. تاکیدم بر عدم دخالت عموم مردم به این خاطر است که روزها و سال‌های بعد نشان می‌دهند مردم مصر آشنایی- وشاید علاقه- چندانی به دمکراسی و جمهوری ندارند.
محمد نجیب که لقب اولین رئیس جمهور مصر را یدک می‌کشد، خود در کودتایی آرام، قدرت را به جمال عبدالناصر واگذار کرد و به حصر خانگی رفت.
عبدالناصر نیز که مقام خود را با استفاده از لوله تانک به دست آورده بود، تا هنگامی که در دفتر کارش سکته کرد، رئیس جمهور ماند. او گرچه محبوب بود و آتوریته فراوانی در دنیای عرب داشت؛ اما همچنان رئیس جمهور منتخب مردم مصر شمرده نمی‌شد. پس از او محمد انور سادات به قدرت رسید و حدود 11 سال رئیس جمهور ماند تا این‌که توسط خالد اسلامبولی ترور شد. سادات، معاون اول عبدالناصر بود و به موجب قانون اساسی پس از مرگ رئیس جمهور، تا مدتی سرپرست ریاست جمهوری ماند و سپس در انتخاباتی غیر رقابتی، رئیس جمهور شد. او با تغییر قانون اساسی مصر، ریاست جمهوری در این کشور را مادام‌العمر کرد.
پس از ترور سادات، حسنی مبارک در انتخاباتی تک‌نفره به قدرت رسید و تا 2011 که از قدرت کناره‌گیری کرد، در سه انتخابات تک نفره دیگر، پیروز!! شد. سرانجام مبارک را بسیاری از مردم جهان به خاطر دارند. او در قیامی که به بهار عربی شهره شد، قدرت را واگذار کرد. پس از او، محمدحسین طنطاوی که فرمانده ارتش مصر بود، قدرت را در دست گرفت تا 14 ژوئن 2012.
تا این‌جای کار، همه روسای جمهور مصر از درجه‌داران ارتش بوده‌اند و به نوعی می‌توان گفت از 1953 تا 2012 ارتش بی‌واسطه قدرت را در دست داشته است. همچنین هیچ رئیس جمهوری در یک انتخابات آزاد و رقابتی به قدرت نرسیده است.
۱۴ ژوئن 2012 محمد مرسی به عنوان اولین رئیس جمهور غیر نظامی مصر در انتخاباتی آزاد و رقابتی به قدرت رسید و می‌توان گفت برای اولین بار در تاریخ چند هزار ساله مصر، رای مردم تاثیرگذار بود؛ اما این پایان اتفاقات مصر نبود.
این روزها می‌بینید و می‌شنوید که در مصر چه می‌گذرد. ارتش بر دوش نارضایتی مردم سوار شده و کودتا کرده و مصر ناآرام است. بدون آنکه بخواهیم به چرایی این اتفاقات بپردازیم، باید گفت اولین رئیس جمهور غیر نظامی مصر که در انتخاباتی دمکراتیک به قدرت رسیده بود، تنها یک سال بر مسند قدرت ماند و به شیوه‌ای غیر دمکراتیک، خلع شد.
باز می‌گردم به ابتدای این نوشته و موضوع چگونگی آمدن و رفتن آدم‌ها در قدرت. گرچه حالا مصر حداقل یک رئیس جمهور غیر نظامی در تاریخ خود دارد که با رای مردم بر سر کار آمده؛ اما همچنان هیچ رئیس جمهوری در این کشور با پایان دوره زمام‌داری‌اش از قدرت کنار نرفته است. مصر هنوز تا دستیابی به دمکراسی فاصله بسیار دارد.
***
در جدول زیر سیر آمد و رفت رؤسای جمهور مصر را می‌بینید.

نام رئیس جمهور

دوره ریاست

شغل پیشین

سرنوشت

محمد نجیب

18 ژوئن 1953 تا 14 نوامبر 1954

افسر ارتش

با کودتا برکنار شد

جمال عبدالناصر

14 نوامبر 1954 تا 28 سپتامبر 1970

افسر ارتش

در دفتر کارش سکته کرد و مُرد

محمد انور سادات

28 سپتامبر 1970 تا 6 اکتبر 1981

افسر ارتش

توسط سروان خالد احمد شوقی الاسلامبولی ترور شد

صوفی ابوطالب

6 اکتبر 1981 تا 14 اکتبر 1981 (رئیس جمهور موقت)

رئیس مجلس

پس از برگزاری انتخابات، به سمت قبلی بازگشت

حسنی مبارک

14 اکتبر 1981 تا 11 فوریه 2011

افسر ارتش

به دنبال قیام مردمی مجبور به استعفا شد

محمدحسین طنطاوی

11 فوریه 2011 تا 14 ژوئن 2012 (رئیس‌جمهور موقت)

فرمانده ارتش

پس از برگزاری انتخابات، به سمت قبلی بازگشت

محمد مرسی

14 ژوئن 2012 تا 30 ژوئن 2013

استاد دانشگاه

به دنبال اعتراضات مردمی و کودتای ارتش، برکنار شد

عدلی منصور

30 ژوئن 2013

(رئیس‌جمهور موقت)

رئیس دادگاه قانون اساسی

نامعلوم

مرتبط:

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off