Archive for the Category »Uncategorized «

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم / که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش*

سال‌ها بعد (اگر عمری بود) خواهم گفت که سی سالگیم را باد با خود برد.
بیست ساله که شدم، آرزوهای دور و دارزی داشتم که برای کسی نگفتم و تنها جایی نوشتم تا یادم باشد. بیشترشان این روزها خنده‌آور هستند و برخی هم دیگر غیر جذاب. در سی سالگی دیگر خبری از آن آرزوها نیست. آرام شده‌ام. خیلی واقی‌تر به دنیا نگاه می‌کنم. شهد و شرنگ روزگار، نوار آرزوهای دور و دراز را پاره کرده.
چند روز مانده به سی سالگی، کلی برنامه ریختم که چنین می‌کنم و چنان. اما سیل حوادث پشت سر هم، همه چیز را بر باد داد و باعث شد تا آخر عمر فراموش نکنم، زادروز را اعتباری نیست.
در همان روزها، نازنینی که حالا احساس می‌کنم دلم برایش تنگ شده، از اسطوره بودن روز تولد سخن گفت. سخن‌مان ادامه یافت تا به آن‌جا که گفت: “تو اسطوره خودت هستی.” حرف تامل‌برانگیزی بود که نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم. نه این که پذیرفته باشم‌اش. اما نتوانستم رداش هم بکنم. مانده است تا روزی در آرامش در ذهنم بالا و پایین‌اش کنم و ببینم از بین کلماتش چه در می‌آید.
خیلی دوستان لطف کردند و تبریک گفتند که متشکرم. ببخشید که تاخیر شد. روزهای بدی داشتیم و تنها جایی که فکرم نرفت، سی سالگی بود.
حالا اندکی از کارهایم کمتر شده و می‌خواهم تا راند جدید این مسابقه بی‌پایان، کمی استراحت کنم. دلم دوستانم را می‌خواهد. شاید سری زدم به چندتایشان. شاید هم مسافرتی جور شد برای رهایی از این شهر ماتم‌زده.

* عنوان ربطی به نوشته ندارد. این بیت از حافظ از صبح توی ذهنم بود.

و این منم

30 سالم شده است. به طرز عجیبی احساس پیری می‌کنم. از آن احساس‌ها که دوست‌شان نداری. دوست دارم به همه تاکید کنم من فقط 30 سالم هست و هنوز تا پیری خیلی راه دارم. اما انگار خودم هم باور نمی‌شود. دلم برای خیلی‌ها می‌سوزد. خیلی‌ها که وقتی 30 سال‌شان بود و من کوچک بودم، فکر می‌کردم چقدر سن‌شان زیاد است. حالا می‌بینم بی‌چاره‌ها چقدر جوان بوده‌اند و در این مملکت، نه تنها از جوانی که از زندگی‌شان هم چیزی نفهمیده بودند.
زندگی‌ام آن چیزی نشد که همیشه دوست داشتم. قبل‌ترها وقتی می‌خواستم بخوابم، به خودم تسلی می‌دادم که وقتی 30 سالم شود، همه چیز درست می‌شود. اما حالا 30 سالم هست و همه چیز همانی است که بوده. حالا حتی قبل از خواب نمی‌توانم در رویاهایم شنا کنم. سرم به بالشت نرسیده، خوابم می‌برد.
به چند سال بعد فکر می‌کنم که باید برای داشتن یک خانه در میانه شهر، (آن هم اجاره‌ای) سال‌ها کار کنم. سخت. مثل همین روزها. روزی 10 ساعت. یا شاید بیشتر. بدون داشتن حقی برای گلایه. بزرگ‌ترها و کوچک‌ترها توی دل‌شان فکر می‌کنند تو زندگی‌ات را خودت ساخته‌ای. خودت انتخاب کرده‌ای. راست هم می‌گویند. اما من هرچه در گذشته‌ام جستجو می‌کنم، راهی برای رسیدن به آرزوهایم نمی‌بینم که انتخابش نکرده باشم. تقریبا درست آمده‌ام. حالا گیرم یکی دو جا، دو راهی‌هایی را اشتباه رفته باشم. خوب GPS که نداشتم. قبلا هم که نیامده بودم. از کجا باید می‌دانستم؟
یادم باشد دفعه بعد که این حوالی آمدم، حواسم را بیشتر جمع کنم. یادم باشد اواخر راه که رسید، برای سفر بعدی یادداشت‌هایم را جایی پنهان کنم که دفعه بعد بهتر باشم.

برخورد با یک غیر هنرمند

دوست نازنینم محمد بیات که خبرنگار سایت خانه هنرمندان است، در جلسه مطبوعاتی نمایشگاه عکس هدیه تهرانی، آنقدر به این خانم گیر داده و انتقاد کرده تا آخر سر اشک‌اش را درآورده. (+) وقتی این خبر را شنیدم، حسابی خوشحال شدم. واقعیتش این است که من هنوز نمی‌فهمم چرا یک بازیگر سینما باید عکس‌هایش را در خانه هنرمندان نمایش دهد و کل سالن را هم بگیرد و در همان زمان کسی مانند آکو سالمی که زندگی‌اش را روی عکاسی گذاشته به گالری تنگ و کوچک خارک برود و تنها ۱۲ قطعه از کارهایش را بتواند نمایش دهد؟
بچه‌های اهل هنر می‌دانند گرفتن یک زمان کوتاه برای نمایش آثار در خانه هنرمندان چقدر سخت است و بعد از کلی پارتی‌بازی، دو سال بعد نوبتت می‌شود. آن‌وقت این خانم از گرد راه نرسیده، کل سالن را تسخیر می‌کند.
خانم تهرانی حداکثر یک بازیگر سینما است. اگر عکاسی را دوست دارد (که حق هر آدمی است) می‌تواند عکس‌هایش را در یک گالری خصوصی نمایش دهد. اصلا هم لازم نیست برای نمایشگاه گذاشتن دست به دامن آدمی مثل اسفندیار رحیم‌مشائی شود. اصلا کسی با استفاده از رانت قدرت نمی‌تواند ادعا کند هنرمند است.
خلاصه این‌که وقتی شنیدم و خواندم که محمد تمام حرف‌هایی که باید را به این خانم گفته، کلی خوشحال شدم.

چون مرده شدم …

همین اینترنت بی‌مروت که از صبح تا شب عمرمان را پایش هدر می‌دهیم، گفت که در سال ۲۰۵۵ خواهم مُرد. به همین سادگی. البته آن سال، حدودا ۷۵ ساله هستم. فکر کنم کافی باشد. احتمالا با این وضعیت و در این کشور، بیشتر از ۷۵ سال زندگی کردن، لطفی ندارد. مثلا قرار است چه‌کار کنیم؟ حالا که جوان هستیم چه می‌کنیم که نگران باشیم فرصت برای انجامش کم است؟ در کشوری که تنها مرگ را به مساوات تقسیم می‌کنند، بگذار یک‌بار هم که شده با دیگران برابر باشیم. هرچه زودتر بهتر.

شما هم امتحان کنید. سرگرمی جالبی است. (+)

خر وامانده اینترنت

جایی می‌خواندم که ۲۰۰ مثل قدیمی در حال فراموش شدن هستند. یعنی دیگر کسی آن‌ها را به کار نمی‌برد.
یکی از همین مثل‌ها “خر وامانده منتظر هُش* است”. بوده که امروز کم‌تر استفاده می‌شود. این مثل را زمانی به کار می‌بردند که کسی تمایلی به انجام کاری نداشت و فقط منتظر بود حرفی خلاف میل‌اش زده شود تا به کلا آن را رها کند.
این شده است مصداق وضعیت اینترنت در ایران. آقایان از سال‌ها پیش نشان داده‌اند تمایلی به استفاده مردم از اینترنت ندارند و انواع و اقسام راه‌ها را هم برای فرار از این موضوع طی کرده‌اند (اینترنت ملی و محدودیت پهنای باند از این جمله هستند.) حالا بهترین بهانه برای قطعی کامل آن را یافته‌اند. به محض آن‌که ۱۰ نفر آدم در نقطه‌ای از شهر جمع می‌شوند؛ کل اینترنت، قطع می‌شود. مثل امروز که همه کارهای ما خوابیده به‌خاطر قطعی اینترنت.

———–
در لغت‌نامه دهخدا درباره این کلمه نوشته است:
*هش .
 [ هَُ ش ْ ش َ ] (اِ صوت) صوتی است که در بازداشتن خر از رفتن گویند و در ادای آن «ش» را مشدد ادا کنند و کشند. چُش َّ. هُشّه.

ارزش بی‌کاری

دیروز بلاخره بعد از هفت ماه، تعطیل بودم. فقط کسی می‌تواند این حس را درک کند که در مدت طولانی، بدون تعطیلی کار کرده باشد.
ترجیح دادم در خانه بمانم و جایی نروم. فقط مطلب خواندم. یکی دو مقاله و مصاحبه را انتخاب کردم و تا شب، سرگرم بودم. اندکی آرشیو عکس‌ها و مصاحبه‌هایم را مرتب کردم و بعد هم این فیلم را دیدم و به استقبال یک هفته پر کار دیگر رفتم. شاید تا ماه‌ها دیگر فرصتی این چنینی نداشته باشم. خیلی خوب بود. مخصوصا امروز با حجم کاری زیاد ـ نسبت به آغاز هفته ـ قدر دیروز را می‌فهمم.
کاش می‌شد حداقل هفته‌ای یک روز تعطیل بودم!

ساعت شلوغی

این روزها سر شلوغ‌تر از آن هستم که این‌جا بنویسم. فقط خواستم علامت سلامتی بدهم!
تا بعد 🙂

آقا ما کی آزاد می‌شویم 3

در این سلسله از نوشته‌ها انگار هرچه جلوتر می‌رویم، یک سوء تفاهم میان من و برخی خوانندگان عمیق‌تر می‌شود.
معتقدم این نوع سوء تفاهم‌ها در جامعه ما، بیشتر ناشی از نبود فرهنگ گفت و گو است که شکل نگرفتن آن هم به استبداد ریشه‌دار در ایران باز می‌گردد.
اما سوء تفاهم مورد نظر من آن‌جایی است که دوستان مدام تکرار می‌کنند، طرف مقابل با ما چنین می‌کند و چنان. این درست است. خیلی وقت پیش هم شروع شده. شاید از همان روزها که با شعار “یا روسری یا توسری” همه زنان ایرانی را با اختیار!! محجبه کردند. برخوردهای تندتر از امروز را هم در دهه شصت دیده‌ایم. بله. حق با شما است.
اما همه حرف من این است که “گر تو با بد، بد کنی پس فرق چیست”. اگر این کارها و سرک کشیدن در زندگی خصوصی مردم و قضاوت کردن درباره اندیشه آن‌ها از مدل مو و لباس‌شان و اصلا قضاوت کردن مردم بد است (که هست) برای همه بد است. نه فقط آن‌هایی که الان در حکومت هستند.
مسئله دیگر این‌که معتقدم ما باید به زندگی با کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند، عادت کنیم. باید بپذیریم کسانی هستند که ارزش‌های دیگری دارند.
تئو ونگوک عقاید نژادپرستانه و فاشیستی داشت، اما کسی حق نداشت او را به دلیل این تفکر، بکشد. از همین رو است که ما با قاتل او ابراز همدردی نمی‌کنیم. نه این‌که ونگوک درست می‌گفت.

آقا ما کی آزاد می‌شویم؟ 2

۱- از چهارراه ولیعصر به سمت خیابان حافظ می‌روم. خیابان مانند همیشه بسته است و موتوری ها هم مانند همیشه یکی یکی از کنارم در پیاده‌رو رد می‌شوند. یک‌شان که وسپا سوار است وقتی رد می‌شود، می‌گوید: “…م تو ریشت”.
۲- با دایی عزیز، پی انجام کاری در خیابان سنایی هستیم. دایی معمم است. می‌خواهیم از عرض خیابان رد شویم که طبیعتا با شرایط ما کار بسیار دشوای است. به نیمه راه که می‌رسیم،‌یک موتوری از پشت‌سرمان رد می‌شود و چیزی می‌گوید که درست نمی‌شنونم. بر می‌گردم به سمتش. لبخند رضایت‌آمیزش نشان می‌دهد چه گفته است.
دایی به این متلک‌ها و فحش‌ها عادت کرده است. خیلی سال است که می‌شنود. من هم عادت کرده‌ام. با آن‌که شمایل ظاهری‌ام اصلا شبیه کسانی نیست که در خیابان به جان مردم می‌افتند، اما متلک زیاد می‌شنوم. باید نشنیده گرفت. چاره‌ای نیست. آژانس‌های مسافربری و شرکت‌های خصوصی!!! و درجه‌های بزرگ و کوچک و بنزهای شیشه دودی و خانه‌های آن‌چنانی برای یکسری است و فحش برای ما. این هم نوعی عدالت است.
با این همه، هنوز هم فکر می‌کنم چرا ما نباید “دیگری” را تحمل کنیم؟ مگر غیر از این است که همه دعواهای کنونی از آن‌جا آغاز شد که حکومت، “دیگران” را به رسمیت نشناخت؟ یعنی باز هم قرار است فردا که قدرت دست این‌طرفی‌ها افتاد، چادر از سر زن‌ها بکشند و حساب من و امثال من را در وسط میادین شهر با ماشین ریش‌تراشی برسند؟
بی‌چاره ما که همیشه باید بدبختی بکشیم!
در این‌باره باز هم خواهم نوشت.

آقا ما کی آزاد می‌شویم؟ 1*

در روزهای گذشته اخبار و گزارش‌هایی که درباره سخنرانی نزدیکان دولت کودتا در دانشگاه‌ها خوانده‌ام، نگرانم کرده است. یعنی نگرانی‌ام را نسبت به قبل، بیشتر کرده. خواندم و احتمالا خوانده‌اید که به سردار صفار هرندی و سردار افشار در دو دانشگاه مختلف اجازه سخرانی داده نشده. آن هم توسط دانشجویان. از قضا لنگ کفش‌هایی هم در این میان پرتاب شده‌اند.
همیشه نگران این بوده‌ام که در صورت قدرت‌یابی مخالفان قدرت فعلی، اپوزیسیون اجازه نفس کشیدن خواهد داشت؟ یا نه با آن‌ها همان‌گونه برخورد می‌شود که امروز با ما. این‌که طرفداران جنبش سبز نمی‌توانند در دانشگاه یا هر تریبون رسمی دیگری سخنرانی کنند، توجیه خوبی برای بر هم زدن سخنرانی قدرتمندان نیست. ما این راه را یک بار رفته ایم.
آن‌ها که یک روز در خیابان شعار دادند “ملیا کوشن، تو سوراخ موشن” واقعا مردم بودند. همان‌ها که چندی بعد آمدند و مرحوم مهندس بازرگان را “پیر خرفت ایران” لقب دادند ‌یا خطاب به ابوالحسن بنی‌صدر گفتند: “حالا که رهبرت مصدق شده، رای مارو پس بده” و …
آن اعتراضات واقعا مردمی، کم کم سازماندهی شد و به شکل گروه‌های خشوننت‌طلب امروزی درآمد.
واقعیت این است که متاسفانه یا خوشبختانه، نوک پیکان اعتراضات همیشه به سمت مخالفان ما نمی‌ماند و روزی به سمت ما برخواهد گشت. پس بهتر است از همین امروز که شاید روز اول جنبش باشد، خلیفه‌کشی را باب نکنیم.
در این رابطه باز هم خواهم نوشت.

* آخرین جمله فیلم گال، ساخته ابوالفضل جلیلی