چیزی، جایی گم شده است

وقتی سن آدم می‌رود بالا، یک چیزهایی را کم کم از دست می‌دهد. اغلب هم متوجه نمی‌شود چه زمانی دست‌شان داده است. مرگ دوستان و آشنایان و اقوام، خیلی ملموس است. آدم متوجه می‌شود که فلانی تا دیروز بود و حالا نیست. اما چیزهایی هست که نمی‌فهمی از کی دیگر نداری‌شان. بدبختانه اهمیت این دسته از داشته‌ها اصلا کمتر از اطرافیان نیست.
چند روزی است که احساس می‌کنم چیزی را گم کرده‌ام. می‌‌دانم چیست؛ اما یادم نمی‌آید کی و کجا جا گذاشتمش. چه شد که از دست دادمش؟ هرچه بیشتر فکر می‌کنم، کمتر به نتیجه می‌رسم. تنها می‌دانم که من اینطور نبودم. وقتی داشتمش، حال و هوایم طور دیگری بود. امکان نداشت هیچ وقت در برابر مشکلی اینطور استرس بگیرم و گیج بزنم. آرام‌تر بودم و اصلا به همین آرام بودن، شهره بودم. اما حالا…
صبح از خواب بیدار شدم. هم وقت داشتم که به خوابم ادامه بدهم و هم خوابم می‌آمد؛ اما فکر و خیال‌های بی‌ربط و بی‌نتیجه نگذاشت. سعی کردم خودم را گول بزنم و به بهانه‌ای دوباره بخوابم، اما نشد که نشد. این موضوع تقریبا در من سابقه ندارد. این‌ها نشانه‌اند. نشانه این‌که من چیزی که داشتم را گم کرده‌ام.
باید برگردم به عقب. ببینم کجا جایش گذاشته‌ام.

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.

Comments are closed.