آخرین فرصت

کسی به درستی نمی‌داند در یک بازی فوتبال، آخرین فرصت چه زمانی از دست می‌رود. تنها در پایان بازی است که می‌توان گفت آن موقعیتی که در دقیقه 70 تبدیل به گل نشد، آخرین فرصت جدی فلان تیم برای پیروزی یا فرار از شکست بود. در فوتبال، همیشه به نظر می‌رسد زمان زیادی تا پایان بازی مانده و تنها وقتی سوت پایان به صدا در می‌آید، همه با بهت و حیرت از حرکت می‌ایستند. جالب این‌جا است که هر دو تیم هم چنین نظری دارند و حتی تیم دفاع کننده هم فکر نمی‌کند به این زودی‌ها بتواند از زیر فشار خلاص شود. مشکل قضیه اینجا است که همیشه بوده‌اند تیم‌هایی که در وقت اضافه خود را نجات داده‌اند و نمی‌توان یک حکم مطلق داد که از فلان دقیقه به بعد، باید همه چیز را تمام شده فرض کرد.

بازی سیاست هم تا حدودی به فوتبال شبیه است. برای مثال، کسی نمی‌داند آخرین فرصت یک حکومت برای اصلاح فلان مشکل چه زمانی است. تنها زمانی که کار حسابی خراب می‌شود، همه می‌فهمند، زمان نهایی کی بوده است.

مثلا علی امینی در سال 1340 با فشار دولت دمکرات آمریکا (جان اف کندی) نخست‌وزیر ایران شد. در دوره او احزاب سیاسی مانند جبهه ملی توانستند دوباره فعالیت کنند، اما او خیلی زود از کار برکنار شد و جایش را به اسدلله علم داد. در دولت علم، موج برخورد با تشکل‌های سیاسی و مخالفان دوباره شدت گرفت که از جمله این برخوردها می‌توان به ممنوعیت فعالیت نهضت آزادی و دستگیری سران آن و یا واقعه 15 خرداد اشاره کرد. علم در خاطرات خود هرجا توانسته به امینی بد گفته و او را آمریکایی خوانده است؛ اما در جایی (جلد چهارم 1353) او صریحا می‌گوید آمریکایی‌ها در آن زمان می‌گفتند امینی آخرین فرصت ایران است. از زمانی که علم این یادداشت را نوشته تا وقتی که سلطنت پهلوی به پایان رسید، حدود 4 سال فاصله است. البته او خود نمی‌دانست شاهی که تا این اندازه به او علاقه داشت، فرصت دیگری برای جبران اشتباهات ندارد. علم خود سوت پایان بازی را نشنید و بهار 57 از دنیا رفت؛ اما امروز ما می‌دانیم که امینی آخرین فرصت شاه بود. گرچه از برکناری او (تیر 1341) تا سقوط رژیم (بهمن 1357) بیش از 16 سال فاصله است؛ اما واقعا او آخرین فرصت بود. مثل پنالتی‌ای که در دقیقه 60 گرفته می‌شود و از دست می‌رود.

عجیب این است که انگار بازیگران یک بازی، زمان از دست‌شان در می‌رود و خود متوجه اتافاقی که اطرافشان می‌افتد، نیستند. مثلا علم در یادداشت‌های سال 54 برای اولین بار از واژه انقلاب سخن می‌گوید و با نگرانی احتمال آن را پیش می‌کشد؛ اما در پایان همان سال، شاه در مصاحبه با یک روزنامه هلندی، از برنامه‌های 30 ساله خود سخن می‌گوید. این در حالی است که ما امروز می‌دانیم شاه پایان 3 سال بعد هم در ایران نیست. در آن سال‌ها انگار شاه هرچه دوست دارد را می‌بیند و نه آنچه واقعیت است که البته در این مسیر، اطرافیان دورغگو و چاپلوس بسیار به او کمک می‌کنند.

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.
One Response
  1. Mehdi گفت:

    چه تشبیه جالبی. راست گفتی…