چند ساعت در امام‌زاده طاهر کرج

ملاقاتی کوتاه با هنرمندان خفته در جوار امام‌زاده طاهر
آتشی زکاروان به جا مانده…

صلواتی می‌فرستد و دبه پر از آب را خالی می‌کند روی سنگ سیاه بزرگی که روی آن نوشته:
«غزاله
“فاطمه”
علیزاده
نویسنده
بهمن 1327 – اردیبهشت 1375»
ساعت از 6 بعدازظهر گذشته و گردش دو ساعته ما لابلای قبرها رو به پایان است. راهنمای ما در بخشی از این گردش، پیرمردی است که مسئولیت آب دادن به درخت‌ها و گلدان‌های گورستان را برعهده دارد؛ اما انگار با قبرها زندگی می‌کند.
می‌گویند روزی چند نفر از نویسندگان از کنار امام‌زاده طاهر در نزدیکی کرج عبور می‌کردند و سیمین بهبهانی از آنجا خوشش می‌آید و به دوستانش می‌گوید هر وقت از دنیا رفت، او را در گورستان کنار امام‌زاده دفن کنند. حالا خیلی از اهالی قلم آنجا خوابیده‌اند. در کنار هنرمندانی دیگر و البته یکی دو چهره نسبتا سیاسی.
به امام‌زاده که می‌رسیم، ساعت حدود 4 بعدازظهر است. تابلو راهنما، دفتر مدیریت را نشان می‌دهد. تا به دفتر مدیر برسیم، تلفنی از دوستی نشانی چند قبر را می‌گیریم. مدیر، جوانی است کمتر از 30 سال و مشغول گفت‌وگو با صاحبان بوفه گورستان. ریش‌هایی آنکارد شده دارد با تسبیحی در دست و پیراهن مشکی بر تن. از قیافه‌مان و ناآشنایی با گورستان، می‌فهمد که برای گذر بر قبر نویسندگان و هنرمندان آنجاییم. می‌گوید نقشه راهنمایی وجود ندارد. شاملو و گلشیری و مختاری قطعه 9 هستند (این را دوست‌مان هم گفته بود) و بقیه پخش شده‌اند در میان قبرهای دیگر. مردی را لابلای درخت‌ها نشان می‌دهد که چند دبه زردرنگ به دست دارد. می‌گوید اگر پول مختصری به او بدهید، تمامی آدم‌هایی که دنبالشان هستید را نشان‌تان خواهد داد. به سراغ مرد می‌رویم؛ اما تنها نشانی قطعه 9 را می‌پرسیم. شاید گمان می‌کنیم خودمان می‌توانیم در این گورستان کوچک همه را پیدا کنیم!
قطعه 9 را پیدا می‌کنیم. چند جوان بالای قبری ایستاده‌اند. حدس می‌زنیم باید قبر “احمد شاملو” باشد. نزدیک‌تر می‌شویم و می‌بینیم درست حدس زده‌ایم. دو گلدان بالای قبری است با سنگ کوچک خاکستری رنگ. جوانی با سر تراشیده پایین قبر نشسته با یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ جلویش. در تمام دو ساعت حضور ما در گورستان او همچنان آنجا نشسته و هر از چند گاهی سیگاری روشن می‌کند.
سمت چپ شاملو- با یکی دو قبر فاصله- “احمد محمود” سنگی سیاه و بزرگی را به نام خود زده است. بالای سر او “صفر قهرمانیان” خوابیده.
سمت راست شاملو- باز با دو قبر فاصله- سنگی ایستاده که روی آن نام “هوشنگ گلشیری” نوشته شده و گلدان بهاری کوچکی مقابل آن است. درست کنار گلشیری نام “محمد جعفر پوینده” و “محمد مختاری” بر دو گور حک شده. مشتری‌های کمتری دارند این دو؛ گویا کسی یادش نمی‌آید چطور ساکن همیشگی این گورستان شده‌اند. جوانی که چند لحظه قبل بالای سر شاملو ایستاده بود، سراغ قبر فرهاد را از من می‌گیرد و وقتی چشمان اندکی گرد می‌شوند، احساس می‌کند فرهاد را نمی‌شناسم؛ برای همین می‌گوید: «فرهاد. خواننده» می‌گویم در فرانسه است. سری به نشانه تایید تکان می‌دهد و می‌رود.
از این به بعد را باید گشت. باید سرت را پایین بگیری و راه بیافتی در میان خفتگان. یاد راه رفتن “آقا مجید ظروفچی جوبچی” لابلای قبرها، رهایم نمی‌کند.
خانم و آقای میانسالی که سرگشتگی ما را می‌بینند، دعوتمان می‌کنند به ضیافت فاتحه بر گور چند نام آشنا. “علی‌اصغر بهاری”، “احمد عبادی” و “تقی ظهوری”. چند جوان با سر پایین از میان درخت‌ها می‌گذرند تا قبر “ممد بوقی” را با بیابند.
برمی‌گردیم به قطعه 9 و به دنبال “غزاله علیزاده” هستیم که کسی گفته همین دور و اطراف است. جوان همچنان پایین قبر شاملو نشسته و سیگار می‌کشد. چند ردیف بالاتر، “محمود مشرف آزاد تهرانی” را میابیم؛ اما دیگر خبری از کسی نیست. شروع می‌کنیم به گشتن و گشتن؛ اما هرچه نام می‌خوانیم به کسی نمی‌رسیم. پس دوباره به سراغ پیرمرد می‌رویم که بر سر قبر جوانی که گویا خلبان بوده با آقای مدیر نشسته و دارد اطلاعتی درباره مرحوم و خانواده‌اش می‌دهد. می‌گویم همه را نتوانسته‌ام پیدا کنم و به خصوص “غزاله علیزاده” را. پیرمرد لب ور می‌چیند و بلند می‌شود که بیا قبر “دلکش” همینجاست. راست هم می‌گوید. “عصمت باقرپور” سنگ سفید بزرگی برای خود دارد که بالای آن نوشته “آتش کاروان”. آبی روی قبر می‌ریزد و برمی‌گردد به طرفم و با لحنی هشدار دهنده می‌گوید: «جلوی این‌ها نگو غزاله علیزاده. این‌ها مامور هستند.» اشاره‌اش به رئیس قبرستان است. می‌گویم: «چیزی نیست که. یک قبر است دیگر»؛ اما مرد موافقم نیست. سرش را پایین می‌اندازد و راه می‌افتد. یعنی بیایید دنبالم.
پیرمرد برای خودش داستان‌ها دارد. سر هر قبر که می‌رویم، داستانی می‌گوید از صاحب آن قبر یا وارثانش. داستان‌هایی که تنها خودش می‌تواند صحت آن‌ها تایید کند. می‌گوید «من غزاله را را از شاملو بیشتر دوست دارم چون دو تا بچه یتیم را آورد و بزرگ کرد» و آنچنان می‌گوید غزاله که تو احساس می‌کنی دختر خودش بوده است. درباره شکسته شدن سنگ قبرها می‌پرسیم که اشاره می‌کند به شاملو و بعد از پسرش می‌گوید: «خدا بیامرز سیاوش شاملو وقتی زنده بود مست می‌کرد و می‌آمد بالای قبر پدرش. تراول 50 هزار تومانی به من می‌‌داد و می‌گفت نه به خاطر این -شاملو- به خاطر مادرم. شاملو چون مادرش را طلاق داده بود، او عقده‌ای شده بود.» این‌ها را می‌گوید تا به قبر “احمد شایا” می‌رسیم و سپس “عباس میرزاعضدی” و “علی خسروشاهی آذر” و “شاپور جفرودی”. بالای سر هرکدام توضیح کوتاهی درباره صاحب قبر می‌دهد. بدون آن‌که بپرسد ما این‌ها را می‌دانیم یا نه.
به قسمت‌های قدیمی‌تر می‌رویم. “عزت روح‌بخش”، “مرتضی حنانه”، “حسین قوامی”، “اسماعیل دیبا”، “عزت الله تجویدی”، “ملک‌الزمان بنان”، “رضا روحانی موید” و “امیرناصر افتتاح” همگی در فاصله‌ای کم از یکدیگر خوابیده‌اند. سنگ قبر متعارف ندارند و تنها نام، تاریخ تولد و وفات آن‌ها روی سنگ مرمر کوچکی نوشته شده است.
درست روبروی در امام‌زاده، غلامحسین بنان سنگ کوچکی به خود اختصاص داده. نامش را با رنگ قرمز نوشته‌اند تا از بقیه متفاوت‌تر باشد. کمی پایین‌تر، “فرح‌دخت عباسی” است و از آنجا که کمتر کسی او را با این نام می‌شناسد، با خودکار آبی زیر نامش نوشته‌اند، “پوران خواننده محبوب ایران”. “عبدالعلی وزیری” هم این‌جا است و “احمد امیری فیروزکوهی”. کمی پایین‌تر در میان قبرهایی که سنگ اختصاصی دارند، “بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)”، “شهین حنانه”، “محمود خالدی” و “امیرعلی بدیعی” خفته‌اند. در کنار این‌ها نام “جلال ذوالفنون” به همراه نام دیگری بر سنگ قبری سیاه قرار گرفته و بین‌شان ستاری نقش بسته است به نشانه این‌که قبر دو طبقه است. پیرمرد می‌گوید ذوالفنون روی پدرزنش دفن شده. بعد از این‌ها نوبت به “غلام‌حسین بیگدلی” می‌رسد و “تیمسار احمد بینا” (پدر سیما بینا) که قبری دو طبقه دارند با همسر و سپس “حسینعلی ملاح”.
پیرمرد تند تند به راهش ادامه می‌دهد و سر از گاهی بالای قبری می‌ایستد، آبی بر آن می‌ریزد و توضیح کوتاهی می‌دهد. این بار ما را می‌برد بر سر قبری که روی آن نوشته “بانو فاطمه همدم آتابای فرزند رضا”. انتهای سنگ هم یک H.P دیده می‌شود که معلوم است بعدا با دست کنده شده است. پیرمرد می‌گوید این قبر دختر رضا شاه است و مادر دختر هنوز به او سر می‌زند. با خود فکر می‌کنم مادر این خانم باید اکنون بیش از 100 سال سن داشته باشد. آیا هنوز زنده است؟ اطلاعات موجود در اینترنت هم با ادعای پیرمرد جور در نمی‌آید؛ اما به هر حال نام خانوادگی آتابای بر این قب حک شده.
می‌گذریم و بر سر مزار “علی‌اصغر زند وکیلی” می‌رسیم و بعد از آن “پرویز نارنجی‌ها”. پیرمرد هنوز می‌رود ما هم به دنبالش. هر از چند گاهی به سراغ شیر آب می‌رود و دبه‌هایش را پر می‌کند تا میان قبرها تفاوتی نگذاشته باشد و به همه آب داده باشد. در میان قبرها، جایی می‌ایستد و با دست اشاره می‌کند، انگار نیازی به توضیح بیشتر نیست. آبی می‌ریزد و آن‌طرف‌تر می‌ایستد تا ما برسیم. روی سنگ قبر سیاهی، بزرگ نوشته شده است “مراببوس”. حق با پیرمرد بود. نیازی به توضیح نیست. همین جمله امری کافی است تا بدانی اینجا خوابگاه “احسان گل نراقی” است. پس از او “کاظم رجوی”، “مهدی عربشاهی”، “رجبعلی امیرفلاح”، “علی فردین” و “شاپور نیاکان” منتظر ما هستند. به آن‌ها هم سر می‌زنیم و می‌گذریم تا به قبر “عبدالرضا کیانی‌نژاد” می‌رسیم که عکسش را هم بالای سرش حک کرده‌اند. وقتی پیرمرد از لای درخت آخر به قبر او می‌رسد، می‌گوید: “این هم مازیار؛ ماهی‌گیر”. او برای این‌جا هم داستانی دارد که می‌گوید و ما لحظه‌ای بعد به نزدیکی یکی از درهای حیاط امام‌زاده رسیده‌ایم که برای بار آخر می‌ایستد. صلواتی می‌فرستد و دبه پر از آب را خالی می‌کند روی سنگ سیاه بزرگی که روی آن نوشته:
«غزاله
“فاطمه”
علیزاده
نویسنده
بهمن 1327 – اردیبهشت 1375»
سنگ بزرگ ادامه دارد و برروی آن نام “منیرالسادات سیدی (علیزاداه)” حک شده است که باز نشان می‌دهد قبر دو طبقه است.
دو ساعت گشت و گذار ما در گورستان کنار امامزاده به اتمام رسیده است. پیرمرد، مختصر پولی می‌گیرد و می‌رود. نفسی چاق می‌کنیم و یادمان می‌آید یکی دو نفر را از قلم انداخته‌ایم؛ اما نه دیگر نای راه رفتن داریم و نه پیرمرد آن حوالی است؛ پس راه رفته را باز می‌گردیم به سوی خانه و خفتگان مجاور امام‌زاده را در سکوت ابدی خود وا می‌گذاریم.

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.
One Response
  1. ودود جوانی گفت:

    درود بر شما. ….سفرنامه ی کوتاهتان را که خواندم یاد خاطرات خودم در این قبرستان افتادم و احساس کردم همانجا هستم. …..دستتان درست. …..اما می خواستم بگویم خواننده ی مراببوس حسن گل نراقی است که احتمالا اسم را با احسان نراقی اشتباه کرده اید….. همین. ….درود مجذ بر شما