بنشینم و صبر پیش گیرم

مثل پیرمردی که 28 مرداد و را دیده و دیگر نه حوصله سیاست را دارد و نه اعتمادی به سیاسیون، از سیاست خسته شده‌ام. این همه داستان این روزهای من است که شاید نیازی هم به بسط دادن ندارد. بسط دادنش خطرناک می‌شود. کار به جاهای باریک می‌کشد. باید سکوت کرد. وقتی کار به اینجا می‌رسد، حرفی نمی‌تواند زد. هر حرفی بزنم، خودم را نقض کرده‌ام. همه چیزی که در این سال‌ها گفته‌ام دود می‌شود و به هوا می‌رود. آدمی که در همه سال‌ها تلاش کرده تند نرود و اگر نمی‌تواند نظر درستی بدهد، حرف مفت نزند؛ حالا چیزهایی می‌گوید که سکه زمانه نیست. شاید دو سال پیش مد روز بود؛ اما حالا که دولتی دیگر بر سر کار است، گوش برای شنیدن این حرف‌ها کم شده. اعتدال شده است مد روزگار و میانه‌روی حرف همه. حالا بماند که آنچه این روزها می‌بینی بیشتر میانداری است تا میانه‌روی. شاید هم میانداری لازمه این روزها ایران است؛ اما باب طبع من نیست. به هر روی، این روزها نمی‌توان به سادگی سخن گفت. همیشه تیغ سانسور مردم از حکومت تیزتر بوده. این چند خط را هم نوشتم که خودم یادم باشد این روزها گونه فکر می‌کرده‌ام تا فردا که این هم مد روز شد، فکر نکنم مدگرا شده‌ام. حرفم این است که این دولت هم دوای درد ما نبود. اگر بپرسید که پس به نظر تو دوای درد چیست، نظری دارم که نمی‌توان گفت؛ اما همین قدر بگویم که هنوز برای به کارگیری آن درمان زود است. در انتظار می‌مانم.

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.

Comments are closed.