چرا فمینیست نیستم؟

ابتدا چند نکته را یادآوری می‌کنم که در ادامه مجبور نباشم مدام تکرار کنم.
الف- این‌که در ایران و بسیاری از نقاط دنیا حقوق زنان به واسطه زن بودن‌شان نادیده گرفته می‌شود، کاملا واضح است.
ب- همان‌طور که منتقدان حکومت فعلی ایران تاکید دارند از “جمهوری اسلامی” واقعا موجود باید سخن گفت و نه آن آرمان‌شهری که در ذهن انقلابیون سال 57 وجود داشت، می‌خواهم درباره “فمینیسم” واقعا موجود حرف بزنم.
ج- فمینیست‌هایی که عقده مرد بودن دارند یا آنها که خشونت را چاشنی هر بحث و عملی می‌کنند را نادیده می‌گیرم.
د- فمینیسم یک ایده‌ئولوژی است مانند سایر ایدئولوژی‌های دنیا. اگر فمینیسم را در صف ایده‌ئولوژه‌ها نمی‌بینیم یا پذیرش این نکته برایمان اندکی سخت است، شاید به این دلیل باشد که فمینیست‌ها تاکنون قدرت سیاسی نداشته‌اند و حکومتی تاسیس نکرده‌اند.
و اما چرا فمینیست نیستم؟
1- این همه تاکید بر زن بودن را درک نمی‌کنم. به نظرم مرد یا زن بودن هیچ ویژگی خاصی محسوب نمی‌شود. چرا باید مدام بر جنیست‌مان تاکید کنیم؟
2- برجسته کردن عده خاصی از زنان به عنوان کارآفرین، مخترع، مبتکر، قدرتمند و… در حقیقت به آن معنا است که پیشاپیش پذیرفته‌ایم زنان نقص‌های خاصی نسبت به مردان دارند و با وجود چنین نقص‌هایی یکی از آن‌ها توانسته است دستاوردهای بزرگی در زندگی داشته باشد و در حقیقت مانند مردها شود. این خود کاملا ضد زن است. چنین بحثی مانند اخباری است که گاهی منتشر می‌شود که فلان آدم با وجود معلولیت جسمی توانسته است فلان فاصله را در دریا شنا کند.
3- فمینیسم- واقعا موجود- در نهایت به ضدیت با مردها ختم می‌شود. چه دلیلی دارد این‌طور جامعه را دو قطبی کنیم؟ یعنی حالا که عده‌ای ضد زن هستند، حتما باید عده‌ای هم ضد مرد باشند؟ آیا اگر عده‌ای از افراد جامعه وبا داشتند، حتما باید عده‌ای دیگر، حصبه داشته باشند؟ آیا نمی‌شود انسان‌های سالم تربیت کرد؟
4- تا چند دهه پیش، مغالطه‌ای در عالم سیاست وجود داشت که به عمد از سوی چپ‌ها تبلیغ می‌شد. بر اساس نظر چپ‌ها، هر نوع عدالت‌خواهی مساوی بود با سوسیالیزم و هرکس می‌گفت سوسیالیست نیست، محکوم می‌شد به انواع و اقسام صفت‌های ناپسند سیاسی- اجتماعی. چنین مغالطه‌ای هنوز هم از سوی لیبرال‌ها در جریان است و هرکس بگوید من لیبرال نیستم، محکوم می‌شود به فاشیست بودن. اما آیا واقعا چنین است؟ انتهای حکومت سوسیالیستی را در شوروی و کشورهای اروپای شرقی همه دیدند. دستاوردهای لیبرالیسم را هم می‌بینیم. آیا نمی‌توان به عدالت معقد بود و سوسیالیست نبود؟ اشتباه بودن چنین مغالطه‌ای در دنیای سیاست اکنون برای همه آشکار شده است.
فمینیسم هم یک ایده‌ئولوژی است. ایده‌ئولوژی‌ها تنها قسمتی از یک اندیشه را می‌گیرند و بقیه‌اش را رها می‌کنند. می‌توان طرفدار تساوی حقوق همه انسان‌ها بود؛ اما لزوما فمینیست نبود.
5- ایدئولوژی‌ها برای ادامه حیات، لزوما نیاز به دشمن دارند. این نیاز مبرم، اگر از سوی عده‌ای در دنیا واقعی تامین شد که مشکلی نیست؛ اما اگر زمانی رسید که دشمن بیرونی وجود نداشت، ایدئولوژی‌ها به سمت ساخت دشمن فرضی می‌روند و آنقدر این کار را ادامه می‌دهند که دچار توهم می‌شوند. برخی از سخنانی که این روزها از سوی فمینیست‌ها می‌شنویم را می‌توان مصداق همین دشمن‌سازی و توهم‌ها دانست.
***
به دلایلی که در بالا آمد:
من به عدالت اعتقاد دارم؛ اما سوسیالیت نیستم.
به آزادی اعتقاد دارم؛ اما لیبرال نیستم.
به تساوی حقوق همه انسان‌ها باور دارم، اما فمینیست، نیستم.

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. Both comments and pings are currently closed.

Comments are closed.