Blog Archives

بازیگری مثبت زمان

در این نوشته گفته بودم که موضوع گذر زمان و سود آن برای دمکراسی‌خواهان در ایران را بسط خواهم داد. همین ابتدا بگویم که از نظر علوم سیاسی و علوم اجتماعی چیزی به عنوان “جنبش دمکراسی‌خواهی” هم‌اکنون در ایران وجود ندارد و من نیز به عمد از این واژه استفاده نکرده و از عنوان “دمکراسی‌خواهان” استفاده می‌کنم. اما اصل موضوع…
اگز کسی از بالا به تحولات جامعه ایران بنگرد، به خوبی خواهد دید که تغییر نسل‌ها معمولا تغییرات شگرفی در سیاست و فرهنگ ایران پدید آورده‌اند. به عنوان مثال اگر به معدل سنی انقلابیون سال 57 (از هر گروه و حزبی) نگاه کنیم، به سادگی قابل مشاهده است که نیروی پیش‌ران و موتور محرک این انقلاب از جانب جوانان 20 تا 30 سال تامین شده است. هرچند رهبران تاثیرگذار در سنین بالاتری بودند؛ اما نیروی اصلی را کسان دیگری تامین می‌کردند. این نسل، هم‌اکنون به نسل اول مشهور است.
چنین موضوعی را می‌توان در مورد جنگ 8 ساله نیز مشاهده کرد. محسن رضایی فرمانده سپاه پاسدارن به هنگام پذیرش این مسئولیت کمتر از 30 سال داشت. از این نسل نیز به عنوان نسل دوم یا می‌شود.
اما نسل سومی‌ها که من نیز در این دسته قرار می‌گیرم، همان‌ها هستیم که در انتهای دهه 50 و ابتدای دهه 60 به دنیا آمدیم. به اقتضای سن‌مان نه انقلاب کردیم و نه به جنگ رفتیم. نسل ما با دوم خرداد خود را نشان داد. (اگر این یک فیلم بود، بهترین جا برای تمام کردنش همین جا بود؛ اما یادداشت نیاز به بسط دارد.)
همین نوع عرض اندام کردن است که می‌خواهم روی آن انگشت بگذارم. نسل سوم نه انقلاب کرد و نه جنگید. این نسل خود با صندوق‌های رای نشان داد. همان زمان که گفته می‌شد اگر هر دانشجو 5 رای برای خاتمی جمع کند، او رئیس جمهور می‌شود و چنین نیز شد. 16 سال پس ازآن رخداد، نسل سوم بعد از پشت سر گذاشتن اتفاقات عجیب و غریب که شاید در هر قرن یکبار رخ دهند، هنوز جوان محسوب می‌شود. این درحالی است که نسل‌های بعدی هم از راه رسیده‌اند و انتخابات اخیر را باید به حساب جوان‌ترها نوشت تا مایی که از به دوش کشیدن 16 سال خاطره خسته شده بودیم.
اما گره داستان اینجا است که نسل‌ها در ایران زود پشت سر هم می‌آیند و هنوز قبلی از دور خارج نشده، بعدی از راه می‌رسد. از انقلاب 57 تنها 35 سال گذشته و جوان 30 ساله امروز هنوز به مرز 70 سالگی هم نرسیده است. نسلی که به جنگ رفته در مرز 50 سالگی است و کیست که نداند برای کار سیاسی، تا از 45 سالگی به بعد سن بهره‌برداری است و تا پیش از آن سن یاد گرفتن. کنار گذاشتن نسل اول و دوم از مدیریت کشور، یعنی به هدر دادن تجربه‌ای که در طول این 35 سال با صرف هزینه بسیار (بیشتر از نرم‌های معمول جهانی) به دست آمده است. کنار گذاشتن نسل اول و دوم نه ممکن است و نه مطلوب. اما مشکل کار اینجاست که این دو نسل متاسفانه در اندیشه خود کم‌ترین اهمیت و اولویت را برای آزادی و دمکراسی قائل هستند. (چرایی این موضوع، خود بحث جداگانه‌ای می‌طلبد)
به هر روی، دمکراسی‌خواهان ایران و نسل‌هایی که به آزادی اهمیت بیشتری می‌‌دهند، فعلا پشت سر نسل‌های قبل مانده‌اند و چاره‌ای هم غیر از صبر ندارند. نسل ما به نظر نمی‌رسد علاقه‌ای به انقلاب داشته باشد و نشان داده است که ترجیح می‌دهد آرام آرام حرکت کند. نسل‌های بعدی هم خوشبختانه نشان داده‌اند همین راه را می‌پسندند و از همین‌جا است که مدعی می‌شوم گذر زمان به نفع دمکراسی‌خواهان ایرانی است. اگر تا یک دهه دیگر ایران اسیر جنگ داخلی یا شورش‌های کور داخلی نشود، دمکراسی‌خواهی در ایران ظرفیت تبدیل شدن به یک جنبش را به دست می‌آورد. ما باید صبر کنیم تا بدنه اجرایی و مدیریتی کشور از نسل‌های سوم و پس از آن لبریز شود و آن‌وقت است که تغییرات خود خواهند آمد.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
یک پیشنهاد

من در انتخابات مجلس رای نداده‌ام و کل 290 نفر آقا و خانمی که در مجلس هستند را نماینده مردم نمی‌دانم؛ اما این باعث نمی‌شود به آنها یادآوری نکنم که تصمیمات و سخنان‌شان چه تاثیری در سرنوشت و زندگی مردم دارد.
پس از اعتراض علی مطهری به صدا و سیما بابت پخش تصویر تماشاگران فوتبال و والیبال در هفته‌های گذشته‌، ناگهان خبر رسید که صدا و سیما دو ست اول مسابقه والیبال ایران و کوبا را پخش نکرده است. طبیعتا این سازمان، علت پخش نشدن کامل مسابقه را مشکلات فنی خواند که به شخصه نمی‌توانم چندان آن را قبول کنم.
سال آینده مسابقات جام جهانی فوتبال در کشور برزیل انجام می‌شود. آیا صدا و سیما باز می‌خواهد هر روز دچار مشکلات فنی شود؟
در یکی دو سال اخیر فشار افکار عمومی و تلفن‌های پی در پی به نمایندگان مجلس، مانع از تصویب طرح‌ها و لوایحی شد که ناقض حقوق شهروندی بودند. (مانند تسهیل ازدواج دوم آقایان و جلوگیری از خروج دختران از کشور بدون اجازه ولی قانونی).
همراهی علی مطهری با برخی از خواسته‌های مردم و مخالفت او با برخی از عملکردهای دولت احمدی‌نژاد نباید مانع از آن شود که او بداند گاه چه عقاید متحجرانه‌ای دارد.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
چه می‌خواهم

حالا که انتخابات تمام شده و حسن روحانی به پیروزی رسیده، عده‌ای فراموش می‌کنند تا روز پیش از رای‌گیری دلایل‌شان(مان) برای رای دادن چه بود. آنها امروز مطالباتی را پیگیری می‌کنند که با توجه به ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران، شاید رهبر نیز از عهده انجام آنها بر نیاید. البته بیان مطالبات هیچ ایرادی ندارد؛ اما بهتر است اهداف خود از شرکت در انتخابات و رای دادن به روحانی را فراموش نکنیم.

اهداف من از رای دادن، به ترتیب زیر بودند:

1- بخشی از آنچه مد نظرم بود و به دست آمد را اینجا می‌توانید بخوانید. با این توضیح که گرچه با احتیاط نوشته‌ام تا چاپ شود و چند خطی هم از آن حذف شده؛ اما باز هم از تکرار کردن بهتر است. آنچه در آن یادداشت نمی‌شد نوشت را در ادامه می‌نویسم تا موضوع کامل شود.

2- خطر جنگ را بیخ گوش ایران حس می‌کردم (هنوز هم هست) و معتقدم کسانی هستند که علاقه فراوانی به درگرفتن جنگ دارند. فضای نظامی برای آنها بهترین فضا است تا سیاست‌ها خود را اعمال کنند.

2- بارها در این صفحه نوشته‌ام که حاکمیت از سال‌ها پیش به دنبال حذف طبقه متوسط (اقتصادی) یا حداقل ناتوان‌سازی آن بوده است. این هدف با قانون هدفمندسازی یارانه‌ها و تورم شدید پس از آن با قدرت بیشتر دنبال شد. ادامه این سیاست‌ها می‌تواند به نابودی طبقه متوسط بیانجامد. جدا از این‌که خود را در این طبقه معرفی کرده و علاقه ندارم به طبقه فرودست سوق داده شوم، معتقدم حجیم شدن طبقه فرودست خطرات جدی برای کشور به دنبال دارد.

3- ادامه سیاست‌های داخلی و خارجی موجود به جایی می‌رسد که شورش گرسنگان را گریزناپذیر می‌کند. چنین شورشی برخلاف تصور عده‌ای، به نفع دمکراسی نیست.

با توجه به دلایل بالا، باید بگویم روحانی را فردی دیدم که می‌تواند این روند را تا حدودی تغییر دهد. خطر جنگ و تحریم‌های گسترده را کمتر کند و طبقه متوسط را از این فشار نابود کننده خلاص سازد.

و اما موضوعی که نباید فراموش شود، دغدغه آزادی و دمکراسی است که برخی از افراد جامعه ایران دارند. به اعتقاد من تا زمانی که مشکلات اقتصادی به شکل کنونی گریبان جامعه را گرفته نمی‌توان از مردم انتظار داشت به آزادی فکر کنند. این مشکلات باید حل شوند و از سوی دیگر اعتقاد محکمی دارم که زمان به سود دمکراسی‌خواهان ایرانی است. (این موضوع را در نوشته‌ای دیگر بسط خواهم داد.) آمدن روحانی زمان را به نفع بخش از مردم که دغدغه آزادی دارند، کش می‌دهد و از افتادن کشور به دست تندروهای دو طرف جلوگیری می‌کند.

با این توضیحات، طبیعی است که امروز انتظار فرهنگی- اجتماعی مهمی از روحانی نداشته باشم. نه این‌که مطالبات خود را پیگیری نمی‌کنم؛ اما در صورتی که روحانی کابینه‌ای مانند کابینه دولت دوم هاشمی هم داشته باشد، سرخورده نخواهم شد. روحانی برای من زمان می‌خرد و فشارها را کم می‌کند. این‌ها دستاوردهای کمی برای یک رای نیستند.

چند خاطره انتخاباتی 2

– سال 84 پیش از انتخابات بعدازظهرها می‌رفتم روزنامه‌ای که برای هاشمی کار می‌کردند. سرویس سیاسی نبودم و برایم هم مهم نبود که روزنامه برای چه کسی کار می‌کند. مهم این بود که می‌خواستم ازدواج کنم و پول لازم داشتم. جماعت، داستان‌ها داشتند و تحلیل‌ها می‌کردند از اوضاع. هرکس هم ساز خودش را می‌زد. گروهی اساسا تحریمی بودند؛ اما برای هاشمی کار می‌کردند. گروهی دیگر با کروبی مشکل داشتند. گروهی دیگر معین را مسخره می‌کردند که با حکم حکومتی تایید صلاحیت شده و “راه یافته” است. تئوری‌شان این بود که قالیباف رقیب اصلی است. روزنامه آنقدر نماند که سرنوشتن انتخابات را ببیند. چند ماهی درآمد و بعد هم مدیرمسئول به مرتضوی قول داد همه را اخراج می‌کند تا روزنامه توقیف نشود. همه آمدیم بیرون؛ اما حداقل به من حقوق یک ماه آخر را ندادند!

– این را باید حتما بگویم که من پیش‌بینی‌هایم درباره نتیجه انتخابات معمولا غلط از آب در می‌آید. همان سال 84 بود و من فکر می‌کردم هاشمی برنده انتخابات خواهد بود. فکر نمی‌کردم هاشمی تا این حد منفور شده باشد و در عین حال اینقدر دستش بسته باشد برای جلوگیری از تخلفات انتخاباتی. اما همان زمان در نظرم بود که بهترین فرد برای ریاست جمهوری، احمدی‌نژاد است! بله بهترین فرد. راستش نه تا این حد؛ اما وضعیت امروز را می‌دیدم. مدیریت احمدی‌نژاد در شهرداری را دیده بودم و می‌دانستم چه گندی خواهد زد. چند ماه بعد، پیش‌بینی من اشتباه از آب درآمد؛ اما نظرم محقق شد.

– سال 76 بود. انتخابات ریاست جمهوری آنچنان شوری برپا کرده بود که کسی فکرش را هم نمی‌کرد. سیاسیون از سخنرانی رهبر در آخرین نمازجمعه پیش از ا نتخابات ترس داشتند. فکر می‌کردند ممکن است در آن سخنرانی به صورت علنی از ناطق نوری حمایت کند. از این موضوع به عنوان “پنالتی دقیقه 90” یاد می‌شد. روزها خیلی سریع گذشتند و از پنالتی خبری نشد.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
چند خاطره انتخاباتی 1

می‌خواهم چند خاطره از انتخابات‌های گذشته بنویسم. اگر حال داشتم، ادامه می‌دهم. اگر نه هم که هیچی! خاطرات را همین‌طور که یادم می‌آید می‌نویسم و به ترتیب سال نیستند. هرجا هم احساس کنم که بردن نام افراد ممکن است برایشان خیلی خوب نباشد، به جایش سه نقطه می‌گذارم.

***

– سال 84 بود و احمدی‌نژاد تازه رای آورده بود. ضمیمه ایرانشهر همشهری کار می‌کردم. یادداشتی نوشتم که فکر می‌کنم عنوانش بود “کاش بدانی…” از شعارهایی که احمدی‌نژاد اده بود انتقاد کردم و آن‌ها را بی‌نتیجه دانستم. فردایش خانمی زنگ زد و خیلی با حرارت از یادداشت من انتقاد کرد و اصرار داشت که زود قضاوت کرده‌ام و باید فرصت بدهم تا رئیس جمهور جدید کار کند. معلوم بود که طرفدار احمدی‌نژاد است. از اول هم واضح بود که نه من می‌توانم او را قانع کنم و نه او می‌تواند من را مجاب کند. پس خیلی زود سر و ته گفت‌وگو را جمع کردم و تمام. راستش دوست دارم امروز آن خانم را ببینم و بپرسم آیا همچنان و با همان حرارت از احمدی‌نژاد دفاع می‌کند؟

– سال 84 بود. پیش از انتخابات. ضمیمه ایرانشهر همشهری بودیم. خط تحریم انتخابات خیلی پررنگ بود و من هم جزئی از آن بودم. یکسری از معین حمایت می‌کردند و یکسری از هاشمی. تک و توکی هم طرفدار قالیباف داشتیم. اما مسلما کسی طرفدار احمدی‌نژاد نبود. بحث‌ها داغ بود و هر لحظه ادامه داشت. یادم هست یکی از همکاران از شعار آوردن نفت بر سر سفره‌ها حمایت می‌کرد. می‌گفت که وقتی نفت می‌شود بشکه‌ای 100 دلار باید وضعیت مردم با گذشته فرق کند. در برابر همه استدلال‌های مخالف هم مقاومت می‌کرد. دور اول به معین رای داد و دور دوم را نمی‌دانم؛ اما چند سال بعد دیگر نتوانست فضا را تحمل کند و به همراه شوهرش به اروپا رفت.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
چند ساعت در امام‌زاده طاهر کرج

ملاقاتی کوتاه با هنرمندان خفته در جوار امام‌زاده طاهر
آتشی زکاروان به جا مانده…

صلواتی می‌فرستد و دبه پر از آب را خالی می‌کند روی سنگ سیاه بزرگی که روی آن نوشته:
«غزاله
“فاطمه”
علیزاده
نویسنده
بهمن 1327 – اردیبهشت 1375»
ساعت از 6 بعدازظهر گذشته و گردش دو ساعته ما لابلای قبرها رو به پایان است. راهنمای ما در بخشی از این گردش، پیرمردی است که مسئولیت آب دادن به درخت‌ها و گلدان‌های گورستان را برعهده دارد؛ اما انگار با قبرها زندگی می‌کند.
می‌گویند روزی چند نفر از نویسندگان از کنار امام‌زاده طاهر در نزدیکی کرج عبور می‌کردند و سیمین بهبهانی از آنجا خوشش می‌آید و به دوستانش می‌گوید هر وقت از دنیا رفت، او را در گورستان کنار امام‌زاده دفن کنند. حالا خیلی از اهالی قلم آنجا خوابیده‌اند. در کنار هنرمندانی دیگر و البته یکی دو چهره نسبتا سیاسی.
به امام‌زاده که می‌رسیم، ساعت حدود 4 بعدازظهر است. تابلو راهنما، دفتر مدیریت را نشان می‌دهد. تا به دفتر مدیر برسیم، تلفنی از دوستی نشانی چند قبر را می‌گیریم. مدیر، جوانی است کمتر از 30 سال و مشغول گفت‌وگو با صاحبان بوفه گورستان. ریش‌هایی آنکارد شده دارد با تسبیحی در دست و پیراهن مشکی بر تن. از قیافه‌مان و ناآشنایی با گورستان، می‌فهمد که برای گذر بر قبر نویسندگان و هنرمندان آنجاییم. می‌گوید نقشه راهنمایی وجود ندارد. شاملو و گلشیری و مختاری قطعه 9 هستند (این را دوست‌مان هم گفته بود) و بقیه پخش شده‌اند در میان قبرهای دیگر. مردی را لابلای درخت‌ها نشان می‌دهد که چند دبه زردرنگ به دست دارد. می‌گوید اگر پول مختصری به او بدهید، تمامی آدم‌هایی که دنبالشان هستید را نشان‌تان خواهد داد. به سراغ مرد می‌رویم؛ اما تنها نشانی قطعه 9 را می‌پرسیم. شاید گمان می‌کنیم خودمان می‌توانیم در این گورستان کوچک همه را پیدا کنیم!
قطعه 9 را پیدا می‌کنیم. چند جوان بالای قبری ایستاده‌اند. حدس می‌زنیم باید قبر “احمد شاملو” باشد. نزدیک‌تر می‌شویم و می‌بینیم درست حدس زده‌ایم. دو گلدان بالای قبری است با سنگ کوچک خاکستری رنگ. جوانی با سر تراشیده پایین قبر نشسته با یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ جلویش. در تمام دو ساعت حضور ما در گورستان او همچنان آنجا نشسته و هر از چند گاهی سیگاری روشن می‌کند.
سمت چپ شاملو- با یکی دو قبر فاصله- “احمد محمود” سنگی سیاه و بزرگی را به نام خود زده است. بالای سر او “صفر قهرمانیان” خوابیده.
سمت راست شاملو- باز با دو قبر فاصله- سنگی ایستاده که روی آن نام “هوشنگ گلشیری” نوشته شده و گلدان بهاری کوچکی مقابل آن است. درست کنار گلشیری نام “محمد جعفر پوینده” و “محمد مختاری” بر دو گور حک شده. مشتری‌های کمتری دارند این دو؛ گویا کسی یادش نمی‌آید چطور ساکن همیشگی این گورستان شده‌اند. جوانی که چند لحظه قبل بالای سر شاملو ایستاده بود، سراغ قبر فرهاد را از من می‌گیرد و وقتی چشمان اندکی گرد می‌شوند، احساس می‌کند فرهاد را نمی‌شناسم؛ برای همین می‌گوید: «فرهاد. خواننده» می‌گویم در فرانسه است. سری به نشانه تایید تکان می‌دهد و می‌رود.
از این به بعد را باید گشت. باید سرت را پایین بگیری و راه بیافتی در میان خفتگان. یاد راه رفتن “آقا مجید ظروفچی جوبچی” لابلای قبرها، رهایم نمی‌کند.
خانم و آقای میانسالی که سرگشتگی ما را می‌بینند، دعوتمان می‌کنند به ضیافت فاتحه بر گور چند نام آشنا. “علی‌اصغر بهاری”، “احمد عبادی” و “تقی ظهوری”. چند جوان با سر پایین از میان درخت‌ها می‌گذرند تا قبر “ممد بوقی” را با بیابند.
برمی‌گردیم به قطعه 9 و به دنبال “غزاله علیزاده” هستیم که کسی گفته همین دور و اطراف است. جوان همچنان پایین قبر شاملو نشسته و سیگار می‌کشد. چند ردیف بالاتر، “محمود مشرف آزاد تهرانی” را میابیم؛ اما دیگر خبری از کسی نیست. شروع می‌کنیم به گشتن و گشتن؛ اما هرچه نام می‌خوانیم به کسی نمی‌رسیم. پس دوباره به سراغ پیرمرد می‌رویم که بر سر قبر جوانی که گویا خلبان بوده با آقای مدیر نشسته و دارد اطلاعتی درباره مرحوم و خانواده‌اش می‌دهد. می‌گویم همه را نتوانسته‌ام پیدا کنم و به خصوص “غزاله علیزاده” را. پیرمرد لب ور می‌چیند و بلند می‌شود که بیا قبر “دلکش” همینجاست. راست هم می‌گوید. “عصمت باقرپور” سنگ سفید بزرگی برای خود دارد که بالای آن نوشته “آتش کاروان”. آبی روی قبر می‌ریزد و برمی‌گردد به طرفم و با لحنی هشدار دهنده می‌گوید: «جلوی این‌ها نگو غزاله علیزاده. این‌ها مامور هستند.» اشاره‌اش به رئیس قبرستان است. می‌گویم: «چیزی نیست که. یک قبر است دیگر»؛ اما مرد موافقم نیست. سرش را پایین می‌اندازد و راه می‌افتد. یعنی بیایید دنبالم.
پیرمرد برای خودش داستان‌ها دارد. سر هر قبر که می‌رویم، داستانی می‌گوید از صاحب آن قبر یا وارثانش. داستان‌هایی که تنها خودش می‌تواند صحت آن‌ها تایید کند. می‌گوید «من غزاله را را از شاملو بیشتر دوست دارم چون دو تا بچه یتیم را آورد و بزرگ کرد» و آنچنان می‌گوید غزاله که تو احساس می‌کنی دختر خودش بوده است. درباره شکسته شدن سنگ قبرها می‌پرسیم که اشاره می‌کند به شاملو و بعد از پسرش می‌گوید: «خدا بیامرز سیاوش شاملو وقتی زنده بود مست می‌کرد و می‌آمد بالای قبر پدرش. تراول 50 هزار تومانی به من می‌‌داد و می‌گفت نه به خاطر این -شاملو- به خاطر مادرم. شاملو چون مادرش را طلاق داده بود، او عقده‌ای شده بود.» این‌ها را می‌گوید تا به قبر “احمد شایا” می‌رسیم و سپس “عباس میرزاعضدی” و “علی خسروشاهی آذر” و “شاپور جفرودی”. بالای سر هرکدام توضیح کوتاهی درباره صاحب قبر می‌دهد. بدون آن‌که بپرسد ما این‌ها را می‌دانیم یا نه.
به قسمت‌های قدیمی‌تر می‌رویم. “عزت روح‌بخش”، “مرتضی حنانه”، “حسین قوامی”، “اسماعیل دیبا”، “عزت الله تجویدی”، “ملک‌الزمان بنان”، “رضا روحانی موید” و “امیرناصر افتتاح” همگی در فاصله‌ای کم از یکدیگر خوابیده‌اند. سنگ قبر متعارف ندارند و تنها نام، تاریخ تولد و وفات آن‌ها روی سنگ مرمر کوچکی نوشته شده است.
درست روبروی در امام‌زاده، غلامحسین بنان سنگ کوچکی به خود اختصاص داده. نامش را با رنگ قرمز نوشته‌اند تا از بقیه متفاوت‌تر باشد. کمی پایین‌تر، “فرح‌دخت عباسی” است و از آنجا که کمتر کسی او را با این نام می‌شناسد، با خودکار آبی زیر نامش نوشته‌اند، “پوران خواننده محبوب ایران”. “عبدالعلی وزیری” هم این‌جا است و “احمد امیری فیروزکوهی”. کمی پایین‌تر در میان قبرهایی که سنگ اختصاصی دارند، “بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)”، “شهین حنانه”، “محمود خالدی” و “امیرعلی بدیعی” خفته‌اند. در کنار این‌ها نام “جلال ذوالفنون” به همراه نام دیگری بر سنگ قبری سیاه قرار گرفته و بین‌شان ستاری نقش بسته است به نشانه این‌که قبر دو طبقه است. پیرمرد می‌گوید ذوالفنون روی پدرزنش دفن شده. بعد از این‌ها نوبت به “غلام‌حسین بیگدلی” می‌رسد و “تیمسار احمد بینا” (پدر سیما بینا) که قبری دو طبقه دارند با همسر و سپس “حسینعلی ملاح”.
پیرمرد تند تند به راهش ادامه می‌دهد و سر از گاهی بالای قبری می‌ایستد، آبی بر آن می‌ریزد و توضیح کوتاهی می‌دهد. این بار ما را می‌برد بر سر قبری که روی آن نوشته “بانو فاطمه همدم آتابای فرزند رضا”. انتهای سنگ هم یک H.P دیده می‌شود که معلوم است بعدا با دست کنده شده است. پیرمرد می‌گوید این قبر دختر رضا شاه است و مادر دختر هنوز به او سر می‌زند. با خود فکر می‌کنم مادر این خانم باید اکنون بیش از 100 سال سن داشته باشد. آیا هنوز زنده است؟ اطلاعات موجود در اینترنت هم با ادعای پیرمرد جور در نمی‌آید؛ اما به هر حال نام خانوادگی آتابای بر این قب حک شده.
می‌گذریم و بر سر مزار “علی‌اصغر زند وکیلی” می‌رسیم و بعد از آن “پرویز نارنجی‌ها”. پیرمرد هنوز می‌رود ما هم به دنبالش. هر از چند گاهی به سراغ شیر آب می‌رود و دبه‌هایش را پر می‌کند تا میان قبرها تفاوتی نگذاشته باشد و به همه آب داده باشد. در میان قبرها، جایی می‌ایستد و با دست اشاره می‌کند، انگار نیازی به توضیح بیشتر نیست. آبی می‌ریزد و آن‌طرف‌تر می‌ایستد تا ما برسیم. روی سنگ قبر سیاهی، بزرگ نوشته شده است “مراببوس”. حق با پیرمرد بود. نیازی به توضیح نیست. همین جمله امری کافی است تا بدانی اینجا خوابگاه “احسان گل نراقی” است. پس از او “کاظم رجوی”، “مهدی عربشاهی”، “رجبعلی امیرفلاح”، “علی فردین” و “شاپور نیاکان” منتظر ما هستند. به آن‌ها هم سر می‌زنیم و می‌گذریم تا به قبر “عبدالرضا کیانی‌نژاد” می‌رسیم که عکسش را هم بالای سرش حک کرده‌اند. وقتی پیرمرد از لای درخت آخر به قبر او می‌رسد، می‌گوید: “این هم مازیار؛ ماهی‌گیر”. او برای این‌جا هم داستانی دارد که می‌گوید و ما لحظه‌ای بعد به نزدیکی یکی از درهای حیاط امام‌زاده رسیده‌ایم که برای بار آخر می‌ایستد. صلواتی می‌فرستد و دبه پر از آب را خالی می‌کند روی سنگ سیاه بزرگی که روی آن نوشته:
«غزاله
“فاطمه”
علیزاده
نویسنده
بهمن 1327 – اردیبهشت 1375»
سنگ بزرگ ادامه دارد و برروی آن نام “منیرالسادات سیدی (علیزاداه)” حک شده است که باز نشان می‌دهد قبر دو طبقه است.
دو ساعت گشت و گذار ما در گورستان کنار امامزاده به اتمام رسیده است. پیرمرد، مختصر پولی می‌گیرد و می‌رود. نفسی چاق می‌کنیم و یادمان می‌آید یکی دو نفر را از قلم انداخته‌ایم؛ اما نه دیگر نای راه رفتن داریم و نه پیرمرد آن حوالی است؛ پس راه رفته را باز می‌گردیم به سوی خانه و خفتگان مجاور امام‌زاده را در سکوت ابدی خود وا می‌گذاریم.

چرا شرمگین می‌شویم

به تازگی و پس از آنکه فیلم “آرگو” به دست ایرانی‌ها رسیده و توانسته‌اند یک کپی از آن را ببینند، دیده و شنیده‌ایم که برخی می‌گویند به هنگام دیدن این فیلم، احساس شرم و حقارت کرده‌اند. چرا برخی از ما به هنگام دیدن فیلم آرگو، احساس شرم و تحقیرشدن داریم؟

مردم بسیاری از کشورها، دلایل متعددی برای شرمیگن شدن دارند. مثلا آمریکایی‌ها می‌توانند از جنگ ویتنام، بمباران کامبوج، بمباران هسته‌ای ژاپن، زندان‌های ابوغریب و گوانتانامو، تلاش برای کودتا در بسیاری از کشورهای دنیا و… شرمگین باشند. آلمان‌ها می‌توانند همچنان از این‌که فردی مانند هیتلر را بر سر کار آورده‌اند، شرمگین باشند. یا ایتالیایی‌ها از استعمارگری در آفریقا و…

اما به نظر می‌رسد دیگران وقتی تصاویری از عملکرد گذشته کشورشان به نمایش در می‌آید، چندان شرمگین نمی‌شوند. یا حداقل به اندازه ما احساس حقارت نمی‌کنند. چرا؟

1- از ما بعید بود

ما ایرانی‌ها تحت تاثیر تبلیغات وسیع ناسیونالیست‌ها و پان‌ایرانیست‌ها باور کرده‌ایم که متمدن‌ترین مرد کره زمین هستیم و با این فرض ذهنی، هنوز نمی‌توانیم باور کنیم اعمالی مانند گروگان‌گیری دیپلمات‌های یک کشور دیگر، از ما سر زده باشد. در حقیقت حس فرد محترمی را داریم که خطایی زشت از او در جمع سر زده و حالا بسیار شرمگین است.

این در حالی است که ما واقعا متمدن‌ترین و باشعورترین مردم دنیا نیستیم. البته بی‌شعورترین هم نیستیم. ما یکی هستیم مانند بقیه. گاهی اشتباه می‌کنیم و گاهی تصمیمات درست می‌گیریم. گاه تحت تاثیر عواملی مانند خشم و هیجان و… قرار می‌گیریم و گاهی نیز در کمال تعقل عمل می‌کنیم.

2- فاصله تاریخی

شاید یکی از دلایلی که احساس شرم ما نسبت به دیگران بیشتر است، فاصله تاریخی ما با اتفاقاتی است که دوست‌شان نداریم. از جنگ جهانی دوم، بیش از 50 سال می‌گذرد. از کشتار ارامنه در ترکیه (عثمانی) نزدیک 100 سال.

این دلیل چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. زیرا از گروگان‌گیری نیز 33 سال گذشته و ثانیا بسیاری از رخ‌دادهای زشت و ناراحت‌کننده که دیگران را شبانه روز آزار نمی‌دهد، در فاصله زمانی کمتری قرار دارند. مثلا گوانتانامو.

3- اثرات یک عمل

ما احساس می‌کنیم هرچه در این سال‌ها بر سر مردم ایران آمده (مانند تحریم‌ها، جنگ 8 ساله و…) همگی به خاطر گروگان‌گیری بوده و به همین دلیل از این اتفاق بسیار ناراحت هستیم؛ اما واقعیت باز هم به گونه دیگری است. گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی تنها یکی از علل اتفاقات سال‌های بعد است و نه مهم‌ترین آن‌ها. مثلا در جریان جنگ ایرانی و عرق، ما می‌دانیم که اولا دو کشور از سال‌ها پیش بر سر مسائل مرزی اختلاف داشتند و حتی شاه نیز می‌دانست که معاهده الجزیره به معنای صلح نیست و همواره از ناحیه عراق احساس خطر می‌کرد. ثانیا دیوانه‌ای مانند صدام حسین، خطری همیشگی برای همسایگان- و شاید دنیا- بود. کویتی‌ها که گروگان‌گیری نکرده بودند. مردم حلبچه که به سفارت‌خانه هجوم نبرده بودند.

4- تبلیغات

اگر دو بند 2 و 3 را بپذیریم، باید بگوییم چیزی که ما ایرانی‌ها را بسیار آزار می‌دهد، حجم وسیع تبلیغات شبکه‌های بین المللی علیه ایران و تکیه آنها بر رخدادهای 13 آبان سال 58 است. هنوز هم رسانه‌های خارجی وقتی می‌خواهند تصویری از ایران نشان دهند، مردمی را نشان می‌دهند که مقابل سفارت آمریکا تجمع کرده‌اند و یا از در و دیوار آن بالا می‌روند. این حجم تبلیغات باعث شده است ما هنوز نتوانیم از آن اتفاق فاصله گرفته و نسبت به آن قضاوتی بی‌طرفانه داشته باشیم یا به چشم تاریخ گذشته به آن بنگریم. همانگونه که حملات گاه و بی‌گاه نادرشاه افشار به هند و غارت آن کشور، اکنون دیگر برای ما حقارت‌آفرین نیست و بخشی از تاریخ محسوب می‌شود.

4- مردمی بودن

یکی از دلایلی که مردم دیگر کشورها می‌توانند نسبت به اتفاقات بد گذشته آسوده‌خاطر باشند، این توضیح است که ما در این اقدامات، نقشی نداشته‌ایم و حتی با آن مخالف هم بوده‌ایم. مثلا آمریکایی‌ها می‌توانند به اعتراضات خود علیه جنگ ویتنام یا عراق استناد کنند یا آلمان‌ها ادعا کنند که در زمان هیتلر خود به اندازه- و شاید بیشتر از- سایر مردم اروپا در رنج بوده‌اند. این ادعا تا چه اندازه درست است، موضوع ما نیست؛ اما به نظر می‌رسد کاملا تسلی‌بخش است. این دقیقا مانند احساسی است که ما این روزها در مورد سوریه داریم. ما هیچ‌گاه خود را در مورد اتفاقاتی که در سوریه می‌گذرد، مسئول نمی‌دانیم این در حالی است که حکومت ایران از جمله معدود حامیان بشار اسد است.

واقعیت این است که ما از یادآوری جریانات سال‌های اولیه پس از انقلاب شرمگین می‌شویم، چون خود بخشی از آن بوده‌ایم. ما نمی‌توانیم بگوییم این حکومت بود که چنین می‌کرد و چنان. هنوز شعار مردم در برابر سفارت آمریکا در گوش‌ها است که “دانشجوی خط امام افشا کن، افشا کن”. نه آن زمان و نه اکنون کسی معتقد نیست اشغال سفارت آمریکا اقدامی از سوی دولت، شورای انقلاب و سایر ارکان حکومت بوده است. این ارکان (به جز دولت) از این حمله حمایت کردند؛ اما مجری آن نبودند.

یادآوری شعارهایی مانند “بازرگان پیر خرفت ایران”، “حالا که رهبرت مصدق شده، رای ما رو پس بده”1 ” خلخالی مفسدش کن، آیت رو اعدامش کن”2 و… برای ما خوشایند نیستند. چون این حکومت نبود که چنین شعارهایی می‌داد، مردم بودند.

آرگو- با همه ایرادات تاریخی که دارد- آینه‌ای در مقابل ما قرار می‌دهد و برای همین، دوستش نداریم. من نمی‌گویم مردم ایران از انقلاب سال 57 پشیمان و شرمگین هستند؛ اما گویا امروز احساس می‌کنند می‌توانستند طور دیگری حق خود را به طلب کنند.

آرگو فیلم بدی است. چیزی در حد “پایان‌نامه” و “قلاده‌های طلا”؛ اما ما را آزار می‌دهد چون 30 سال قبل خود را در آن می‌بینیم.

پی‌نوشت:

1- در اعتراض به نشستن ابوالحسن بنی‌صدر، زیر عکس محمد مصدق.

2- درخواست برای اعدام آیت الله شریعتمداری.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
آخرین فرصت

کسی به درستی نمی‌داند در یک بازی فوتبال، آخرین فرصت چه زمانی از دست می‌رود. تنها در پایان بازی است که می‌توان گفت آن موقعیتی که در دقیقه 70 تبدیل به گل نشد، آخرین فرصت جدی فلان تیم برای پیروزی یا فرار از شکست بود. در فوتبال، همیشه به نظر می‌رسد زمان زیادی تا پایان بازی مانده و تنها وقتی سوت پایان به صدا در می‌آید، همه با بهت و حیرت از حرکت می‌ایستند. جالب این‌جا است که هر دو تیم هم چنین نظری دارند و حتی تیم دفاع کننده هم فکر نمی‌کند به این زودی‌ها بتواند از زیر فشار خلاص شود. مشکل قضیه اینجا است که همیشه بوده‌اند تیم‌هایی که در وقت اضافه خود را نجات داده‌اند و نمی‌توان یک حکم مطلق داد که از فلان دقیقه به بعد، باید همه چیز را تمام شده فرض کرد.

بازی سیاست هم تا حدودی به فوتبال شبیه است. برای مثال، کسی نمی‌داند آخرین فرصت یک حکومت برای اصلاح فلان مشکل چه زمانی است. تنها زمانی که کار حسابی خراب می‌شود، همه می‌فهمند، زمان نهایی کی بوده است.

مثلا علی امینی در سال 1340 با فشار دولت دمکرات آمریکا (جان اف کندی) نخست‌وزیر ایران شد. در دوره او احزاب سیاسی مانند جبهه ملی توانستند دوباره فعالیت کنند، اما او خیلی زود از کار برکنار شد و جایش را به اسدلله علم داد. در دولت علم، موج برخورد با تشکل‌های سیاسی و مخالفان دوباره شدت گرفت که از جمله این برخوردها می‌توان به ممنوعیت فعالیت نهضت آزادی و دستگیری سران آن و یا واقعه 15 خرداد اشاره کرد. علم در خاطرات خود هرجا توانسته به امینی بد گفته و او را آمریکایی خوانده است؛ اما در جایی (جلد چهارم 1353) او صریحا می‌گوید آمریکایی‌ها در آن زمان می‌گفتند امینی آخرین فرصت ایران است. از زمانی که علم این یادداشت را نوشته تا وقتی که سلطنت پهلوی به پایان رسید، حدود 4 سال فاصله است. البته او خود نمی‌دانست شاهی که تا این اندازه به او علاقه داشت، فرصت دیگری برای جبران اشتباهات ندارد. علم خود سوت پایان بازی را نشنید و بهار 57 از دنیا رفت؛ اما امروز ما می‌دانیم که امینی آخرین فرصت شاه بود. گرچه از برکناری او (تیر 1341) تا سقوط رژیم (بهمن 1357) بیش از 16 سال فاصله است؛ اما واقعا او آخرین فرصت بود. مثل پنالتی‌ای که در دقیقه 60 گرفته می‌شود و از دست می‌رود.

عجیب این است که انگار بازیگران یک بازی، زمان از دست‌شان در می‌رود و خود متوجه اتافاقی که اطرافشان می‌افتد، نیستند. مثلا علم در یادداشت‌های سال 54 برای اولین بار از واژه انقلاب سخن می‌گوید و با نگرانی احتمال آن را پیش می‌کشد؛ اما در پایان همان سال، شاه در مصاحبه با یک روزنامه هلندی، از برنامه‌های 30 ساله خود سخن می‌گوید. این در حالی است که ما امروز می‌دانیم شاه پایان 3 سال بعد هم در ایران نیست. در آن سال‌ها انگار شاه هرچه دوست دارد را می‌بیند و نه آنچه واقعیت است که البته در این مسیر، اطرافیان دورغگو و چاپلوس بسیار به او کمک می‌کنند.

گریز از اسطوره “قیصر” یا چرا من “فوفول” هستم

در طول عمرم این جمله را زیاد شنیده‌ام که «تو چرا اینقدر “فوفول” هستی.» مراد از “فوفول” شاید همان “سوسول” باشد.
در لغت‌نامه دهخدا ذیل کلمه “سوسول” آمده است: «کسی که از کارهای سخت پرهیز می‌کند و راحت‌طلبی را پیشه خود کرده و نوع لباس پوشیدن و وضع ظاهر و طرز سخن گفتن او زنانه است. لغت محاوره‌ای است که بی‌قیدی و شکنندگی را می‌رساند.»
البته من به شنیدن این کلمه عادت کرده‌ام و از مفتخر شدن به چنین صفتی، ناراحت نمی‌شوم. من می‌دانم مقصود اطرافیان از به کار بردن این صفت درباره من چیست. آن‌ها می‌خواهد بگویند: «تو که در محله نظام آباد به دنیا آمده و رشد کرده‌ای، چرا کم‌ترین اثری از اخلاق مردم این محله در تو دیده نمی‌شود؟»1
در پشت این نگاه، ایده‌ای خوابیده است. ایده‌ای با این محور اصلی که «مرد باید بتواند حق خود را با زور بازویش بگیرد.» در این نگاه، اگر مردی احساس کرد در موضوعی حق دارد، باید آن را بدون توسل به پلیس، دستگاه قضا و دیگر مراجع قانونی، بازستاند. این نوع نگاه، را من به رفتار “قیصر”ی تعبیر می‌کنم.
فیلم قیصر ساخته مسعود کیمیایی، داستان مردی را روایت می‌کند (قیصر با بازی بهروز وثوقی) که خواهرش توسط مردی مورد تجاوز قرار می‌گیرد و برادرش توسط برادران همان مرد، کشته می‌شود. واکنش قیصر در برابر چنین ظلمی این است که خود دست به کار می‌شود و هر سه مرد را به قتل می‌رساند. اینجا
فیلم قیصر در سال 1348 ساخته شد و بسیار از سوی روشنفکران مورد تقدیر قرار گرفت. به نظر جامعه روشنفکری چپ‌زده آن روزگار، قیصر نماد قیام و ایستادگی در برابر ظلم بود. آنها رفتار قیصر را به این تعبیر کردند که وقتی سیستم، حق شما را نمی‌گیرد، خود باید به‌پا خیزید. کم کم کار به آنجا رسید که تقلید از “قیصر” باب شد و به عنوان مثال، خیلی‌ها موهای خود را مانند این شخصیت، کوتاه کردند.
با پیروزی انقلاب، برخی حتی پا را فراتر گذاشتند و این فیلم را یک پیش‌آگهی برای انقلاب دانستند. اما دیری نگذشت که رفتارهای قیصرگونه، دامان همان روشنفکران چپ‌زده را گرفت. شاید واژه “خودسر” که بعدها باب شد، تعبیر دیگری بود برای رفتارهای “قیصری”.
باگذشت بیش از 4 دهه از ساخت و نمایش “قیصر” هنوز هم او در میان مردم ایران طرفداران بسیار دارد و قشر وسیعی از جوانانی که پس از انقلاب به دنیا آمده‌اند نیز این فیلم را دیده‌اند. “قیصر” و رفتار ضد قانون او، کم کم به اسطوره‌ای در میان ما ایرانیان تبدیل شده است که فرار از آن بسیار دشوار می‌نماید. روشنفکران چپ هنوز هم در تنور اسطوره “قیصر” می‌دمند و آن را فربه می‌کنند. برای مثال می‌توانید به گفت‌وگوی عباس کاظمی با مراد فرهادپور، چاپ شده در شماره 4 مجله اندیشه پویا نگاه کنید.
اما اسطوره چیست؟ شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم برای این لغت هنوز یک معنای مورد قبول همه ارائه نشده است، اما بدون آن‌که بخواهم وارد جدال‌های کلامی و ریشه‌شناسی و زبان‌شناسی و اسطوره‌شناسی شوم، معنای اسطوره را از سایت ویکی‌پدیا کپی می‌کنم. «اسطوره نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخص روزگاران باستان است.» اینجا
می‌بینید که اسطوره نماد زمانی است که جامعه، دانش کافی برای اداره امور خود نداشته است. شاید 40 سال پیش، جامعه ایران به آن بلوغ نرسیده بود که بتواند با اتکا به قانون و قاعده، مشکلات خود را حل کند و هر فرد باید برای حفظ امنیت خود و خانواده‌اش، دست به چاقو و قمه می‌برد و کمبود منطق و استدلال را با رگ گردن و صدای بلند، جبران می‌کرد؛ اما امروز زمان دیگری است. ما در قرن 21 زندگی می‌کنیم. دمیدن در تنور خشونت‌های فردی و نام هر رفتار خارج از عرف و قاعده را “غیرت” و “مبارزه با ظلم” و “ایستادن در برابر بی‌عدالتی” گذاشتن، نه تنها سودی به حال فرد ندارد که جامعه را دچار چنان هرج و مرجی می‌سازد که اداره آن از عهده هیچ‌کس ساخته نیست. جامعه برای پیشرفت نیاز به آرامش، امنیت، ثبات و تعقل دارد؛ نه رگ گردن‌های برآمده و صداهای بلند و بازوان کلفت.

پی‌نوشت:

1- گمان می‌کنم چون خودم برآمده از نظام آباد هستم، نامبردن از این محله ایرادی ندارد. هرچند معتقد نیستم نظام آباد محله‌ای سراسر لات‌پرور است. بزرگان با ادب زیادی از این منطقه برخاسته‌اند.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off
باز آمدم چون عید نو

بالاخره این سایت یا وبلاگ دوباره بالا آمد. از تاریخ آخرین پس این‌جا حدود 5 ماه می‌گذرد و در این مدت، همه چیز به مشکل خورده و لاجرم تعطیل بود. حالا به لطف امیر اکبری عزیز که همیشه من را مدیون خود کرده است، اینجا را دوباره دارم و بسی خرسند هستم از این اتفاق مبارک. خیلی حرف‌ها را گذاشته بودم برای اینجا. خواهم گفت.

Category: دسته‌بندی نشده  Comments off